دوباره برگشتم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 15:22  توسط دیوانه | 

آیینه وار بودیم همراه سینه صافان

آن آهنین دل آمد در هم شکست ما را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:12  توسط دیوانه | 

با ترس زندگي نكن، زيرا قرار نيست تنبيه شوي. بدون ترس زندگي كن، زيرا تنها در اينصورت است كه مي تواني تمام و كمال زندگي كني. ترس تو را بسته نگاه مي دارد. نمي گذارد باز باشي. با وجود ترس، پيش از آنكه كاري كوچك انجام دهي مجبوري فكر هزار و يك چيز را بكني و هرقدر بيشتر فكر كني، گيج تر مي شوي. اگر در اين جهت گام برداري كه امور را به گناه نسبت دهي، زندگي نخواهي كرد، جان خواهي كند. فقط يك چيز را به خاطر داشته باش: يك اشتباه را بارها و بارها مرتكب نشو

------------------------------------------

عیب واژگان در این است که به ما این احساس را می دهند که روشن ضمیر شده ایم، ولی وقتی که با دنیا رویارو می شویم، کلمات همیشه ما را تنها می گذارند و در نهایت، همانگونه که همیشه بودیم، ناروشن ضمیر، با دنیا روبه رو می شویم. به این دلیل است که یک جنگجو بجای حرف زدن در پی عمل کردن است. او به توصیفی از دنیا دست پیدا می کند که در آن حرف زدن اهمیت چندانی ندارد و کردارهای تازه، بازتاب های تازه دارند. از کتاب "داستان های قدرت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:9  توسط دیوانه | 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا --------خبر از  سرزنش خار جفا  نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا-------التفاتی  به  اسیران   بلا    نیست  ترا

ما اسیر غم  و اصلا غم ما  نیست ترا--------با اسیر غم  خود  رحم چرا  نیست ترا

فارغ  از عاشق غمناک  نمی باید  بود

جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

***

همچو گل چند به روی همه خندان باشی----------همره  غیر  به گلگشت  گلستان  باشی

هرزمان  بادگری دست و گریبان باشی------------زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع  با  جمع نباشند  و  پریشان  باشی----------یاد  حیرانی  ما  اری  و  حیران  باشی

ما  نباشیم  که باشد  که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

***

شب  به  کاشانه   اغیار نمی باید  بود-----------غیر را  شمع  شب  تار نمی باید  بود

همه  جا با همه کس یار نمی باید بود------------یار  اغیار  دل آزار  نمی باید  بود

تشنه ی  خون  من زار  نمی باید  بود--------تا به این  مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته  شوم باعث  بد نامی  تست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی تست

***

دیگری جز  تو مرا اینهمه  آزار   نکرد---------------جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد----------هیچکس سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها  دگری  با من  بیمار  نکرد------------هیچکس  اینهمه  آزار  من  زار  نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم  آزار  مکش  از پی  آزردن  من

***

جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است--------بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید  به  روی تو گشادن غلط است--------روی پر گرد به راه تو  نهان غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو٬ فتادن غلط است---------جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم  عاشق  زارت  باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

***

مدتی هست که حیرانم  و  تدبیری  نیست-----------------عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست------------------خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست-----------------چه توان کرد پشیمانم و تدبیری  نیست

شرح  درمانگی  خود به که تقریر کنم

عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم

***

نخل نوخیز  گلستان  جهان  بسیار  است--------------گل این  باغ بسی  سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است-------------ترک  زرین  کمر موی  میان  بسیار است

با لب  همچو شکر تنگ دهان  بسیار است---------------نه که غیرازتوجوان نیست جوان بسیاراست

دیگری    اینهمه   بیداد  به عاشق  نکند

قصد   آزردن    یاران   موافق   نکند

***

مدتی  شد که  در آزارم  و می دانی تو-----------به  کمند   تو  گرفتارم  و  می دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو ------------داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو----------از برای  تو چنین زارم  و  می دانی تو

از  زبان  تو حدیثی  نشنودم  هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

***

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت---------------دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت-----------نکنم  بار  دگر  یاد  قد  دلجویت

دیده  پوشم  ز  تماشای  رخ  نیکویت------------سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیارپشیمان شوی ازکرده خویش

***-

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم-----------------از سر کوی تو خود کام به نا کام روم

صد  دعا  گویم و آزرده به دشنام  روم--------------از پیت  آیم  و با من نشوی رام  روم

دور دور از تو من تیره سر انجام روم----------------نبود زهره که همراه تو یک گام  روم

کس چرا اینهمه سنگین دل بد خو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

***

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی---------یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی ---------بگشا  لعل  شکر بار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی-----------نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

 که ترا  گفت  به  ارباب  وفا  حرف  مزن

چین بر ابرو زن ویک بار به ماحرف مزن

***

درد  من  کشته ی  شمشیر  بلا  می داند----------سوز  من  سوخته  داغ  جفا  می داند

مسکنم   ساکن  صحرای   فنا   می داند-------------همه کس حال من  بی  سر و پا  می داند

پاکبازم  هم  کس  طور  مرا  می داند------------عاشقی همچو منت نیست خدا می داند

چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

***

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت----------چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت--------گر نرفتم ز درت شام٬ سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت---------نیست  باز  أمدنم  باز  اگر خواهم  رفت

از  جفای  تو من  زار  چو  رفتم   رفتم

 لطف کن لطف که این بار چو رفتم  رفتم

***-

چند  پا مال  چند  در کوی  تو  با خاک  ----------چند پا مال  جفای  تو  ستمگر  باشم

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم ---------از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

می روم  تا به  سجود  بت  دیگر باشم--------باز اگر سجده کنم  پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش تحمل  تا کی؟

***

سبزه ی  دامن  نسرین  تر ا بنده  شوم -------ابتدای  خط  مشکین  ترا  بنده  شوم

 چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم --------گره  ابروی  پر چین  ترا  بنده شوم

حرف  ناگفتن  و تمکین  ترا بنده  شوم --------طرز  محبوبی  و ایین ترا  بنده  شوم

الله  الله  ز که  این قاعده اندوخته ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای

***

این همه جور که من از پی هم می بینم -------زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم-------همه کس خرم و من درد و الم می بینم

لطف  بسیار طمع دارم وکم می بینم --------هستم  آزرده  و  بسیار  ستم  میبینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه  بود  خرده مگیر

***

آنچنان باش که من از تو شکایت  نکنم---------از  تو  قطع  طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفا ی  تو  شکایت  نکنم--------همه جا قصه ی  درد  تو  روایت نکنم

دیگر  این  قصه  بی حد و  نهایت  نکنم--------خویش  را شهره ی  هرشهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است------سوی  تو گوشه  چشمی زتو گاهی سهل است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 15:35  توسط دیوانه | 

زندگي از آن شجاعان است. بزدلان، فقط زنده اند. بزدل همواره در شك و ترديد است و تا بيايد تصميم بگيرد، فرصت از دست رفته است. شخص ترسو به زندگي فقط فكر مي كند اما هيچگاه زندگي نمي كند. به عشق فكر مي كند اما هيچگاه عشق نمي ورزد. و دنيا پر است از افراد ترسو. ترس بزدل از يك چيز است، ترس از ناشناخته. او از ترس، خود را در پشت شناخته و آشنا محصور مي كند

آغاز شهامت زماني است كه پا را فراتر از ديوار شناخته بگذاري. اين كار پر خطر است، بسيار پر خطر. اما تو هرقدر بيشتر خطر ناشناخته را به جان بخري، يك پارچه تر مي شوي. فقط در خطرهاي بزرگ است كه روح متولد مي شود. در غير اينصورت تو فقط يك جسم باقي مي ماني. ازنظر بيشتر انسانها روح تنها يك احتمال است نه يك واقعيت. تنها عده اندكي از انسانهاي شجاع از روح سرشار بوده اند...اشو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:2  توسط دیوانه | 

 به یاد بسپار: اگر چیزی را سرکوب کنی، باید پیوسته آن را سرکوب کنی __هر روز و هرروز، هرسال و هرسال.... و مشکل با سرکوب کردن برطرف نمی شود. درواقع،
حادتر و مزمن تر می شود، زیرا هرآنچه را که سرکوب کرده ای بیشتر و بیشتر قدرتمند
می شود. انرژی کسب می کند، به یک غده در درونت تبدیل می شود


 . بگذارید تکرار کنم: هیچ بودا هرگز دارای شخصیت نبوده است. او نیازی به داشتن شخصیت ندارد، او معرفتconsciousness  دارد. او چیز واقعی را دارد __ چرا باید گل پلاستیکی داشته باشد؟ وقتی می توانی گل سرخ واقعی رشد بدهی، چرا زحمت گل های پلاستیکی را بکشی؟ شخصیت، یک گل پلاستیکی است، معرفت گل واقعی است. یک بودا هرگز هیچ شخصیتی ندارد، او معرفت و آگاهی دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:14  توسط دیوانه | 

عیسا به مردم می گوید كه هركس باید صلیب خویش را بر شانه هایش حمل كند . اما چرا همه باید صلیب حمل كنند ؟ چرا گیتار حمل نكنند ؟ چرا از میان این همه چیز در دنیا صلیب انتخاب شده است ؟ و چرا باید آن را حمل كرد ؟ و وقتی شما صلیبتان را بر شانه هایتان حمل می كنید ، چگونه می توانید برقصید ؟ چگونه می توانید بخندید ؟ سنگینی صلیب به شما اجازه ی شادی نخواهد داد .

آیا تصویری از عیسا را دیده اید كه لبخند به لب داشته باشد ؟ او تمام بدبختی جهان را باردار است . او كاری را می كند كه شما می كنید : او غمگین است زیرا دنیا غمگین است . اما غم او به جهان كمك نكرده است . دو هزار سال گذشته است .. حتی به صلیب كشیده شدن او نیز نتوانسته كمكی كند ، پس چگونه می تواند به شما كمك كند اگر كه صلیبتان را بر شانه های خود حمل كنید ؟ حتی مصلوب شدن شكست خورده است ، پس فقط حمل صلیب بر شانه كاملا چرند است .

اما مردم این عقاید را پذیرفته اند . پایه های زندگی آنها بر این عقاید احمقانه قرار دارد . به همین دلیل است كه احساس بدبختی می كنند .

تنها امید ممكن از سرچشمه شادی می آید . تا زمانی كه پایه های زندگی تان را عوض نكرده اید نمی توانید از این بدبختی بیرون بیایید .

بدبختی به مادیات ربطی ندارد . من مردم فقیری را دیده ام كه شاد هستند . آنها چیزی ندارند اما پایه های زندگی شان را نیز بر عقاید و تئوری های ابلهانه نگذاشته اند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:59  توسط دیوانه | 
این راه خود خوابانی autohypnosisاست. جان لیلی John Lilly مطلقاٌ در اشتباه است. او می گوید، "آنچه ذهن باوردارد واقعیت و درست است...." چنین نیست. فقط به نظر واقعیت می آید. و او می گوید، ".... یا واقعیت می شود." هرگز با باورداشتن چیزی وجودش واقعی نمی شود، بلکه شروع می کند به ظاهری واقعی داشتن. آری برای باوردارنده واقعی می شود، باوجودی که واقعی نیست؛ زیرا باور از جهل آغاز می شود. باور نمی تواند حقیقت را خلق کند، حقیقت ازپیش وجود دارد. نخستین نکته ی مقدماتی آتیشا را به یاد داشته باشید: حقیقت هست. برای بودنش نیاز به وجود شما نیست: حقیقت حقیقت است چه شما آن را باور داشته باشید و چه نداشته باشید.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:35  توسط دیوانه | 
می گویی، "من عاشق شده ام و رنج بسیار برده ام." تو برکت یافته ای. مردمان واقعاٌ فقیر کسانی هستند که هرگز عاشق نشده اند و هرگز رنج نبرده اند. آنان ابداٌ زندگی نکرده اند. عاشق شدن و در عشق رنج بردن خوب است. گذر از آتش است: خالص کننده است؛ به تو بینش می بخشد، تو را هشیارتر می سازد. این چالشی است که باید پذیرفته شود. آنان که این چالش را نمی پذیرند، بدون ستون فقرات باقی می مانند

این یک قانون اساسی زندگی است که عشق نارضایتی عمیق تر و عمیق تر می آورد. در نهایت عشق تو را چنان ناراضی می کند که شروع می کنی به اشتیاق برای معشوق غایی، خداوند. شروع می کنی به جستار آن رابطه ی عاشقانه ی غایی. سلوک یک رابطه ی عاشقانه ی غایی است: جستن خداوند، جست و جوی حقیقت. این فقط زمانی ممکن است که بارها شکست خورده باشی، عاشق شده باشی و رنج برده باشی و هر رنج بردن قدری معرفت بیشتر، ادارک بیشتر برایت آورده باشد

 آنان که عشق نورزیده اند و رنج نبرده اند هرگز سالک راه حقیقت نمی شوند __ نمی توانند ، انان لیاقتش را پیدا نکرده اند، ارزش آن را پیدا نکرده اند. این فقط حق یک عاشق است که روزی به جست و چوی آن معشوق غایی بپردازد. عشق بورز و عمیق تر عشق بورز. رنج ببر و عمیق تر رنج ببر. تماماٌ عشق بورز و تماماٌ رنج ببر، زیرا اینگونه است که طلای ناخالص از میان آتش می گذرد و به طلای خالص تبدیل می شود.

من نمی گویم سکس را رها کن، می گویم آن را متحول کن. نیازی نیست که فقط یک نیاز بیولوژیک باقی بماند: قدری معنویت واردش کن. وقتی عشقبازی می کنی، مراقبه هم بکن. وقتی درحال آمیزش هستی، نیایش کن. عشق نباید فقط یک عمل جسمانی باشد، روحت را واردش کن. آنگاه آهسته آهسته آن درد شروع می کند به ازبین رفتن و آن انرژی که در درد وجود داشت رها می شود و بیشتر و بیشتر یک سعادت می شود. آنگاه رنج به شعف تبدیل می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:23  توسط دیوانه | 
من فردیت را آموزش می دهم، من فردیت منحصربه فرد را آموزش می دهم. به خودت احترام بگذار، خودت را دوست بدار، زیرا هرگر انسانی مانند تو وجود نداشته است و هرگز هم وجود نخواهد داشت. خداوند هرگز تکرار نمی کند. تو کاملاٌ منحصربه فرد هستی، بطورغیرقابل رقابتی منحصربه فرد هستی. نیازی نیست مانند دیگری بشوی، نیازی نیست مقلد بشوی، باید اصالت خودت را داشته باشی، وجود اصیل خودت را داشته باشی. باید کار خودت را بکنی.

چند روز پیش کسی پرسیده بود، "چه کسی خودآزار است و چه کسی دیگرآزار؟" خودآزارmasochist کسی است که می خواهد هرروز صبح یک دوش آب سرد بگیرد ولی درعوض دوش آب گرم می گیرد. و دیگر آزارsadist کسی است که اگر توسط یک خودآزار ازش درخواست شود که، "خواهش می کنم، خواهش می کنم، محکم بزن توی سر من،" بگوید، "نه"!

مردم خودشان و دیگران را به هر شیوه ی ممکن آزار می دهند. به نام دین، به نام اخلاق، به نام ملیت مردم همدیگر را شکنجه می دهند و به قتل می رسانند. برای هر چیز بیمارگونهinsanities نام های زیبا پیدا شده است. بیماری ها را "ملی گرایی"nationalities می خوانند ، روانپریشی ها را "اخلاقیات" moralitiesمی خوانند __ برچسب های زیبا روی چیزهای زشت.

بدن شما پرستشگاه شماست، مقدس است. بدن شما دشمن شما نیست. عاشق بدن بودن و مراقبت کردن از آن، غیرمذهبی نیست __ مذهبی است. شکنجه دادن بدن و نابود کردن آن غیرمذهبی است. انسان با دیانت به بدنش عشق می ورزد، زیرا بدن پرستشگاهی است که خداوند در آن زندگی می کند. تو و بدنت درواقع دو چیز نیستید، بلکه تجلی یک چیز است

 روح تو بدن غیرمریی تو است و بدنت، روح مریی تو است. من این یگانگی را آموزش می دهم، و با این یگانگی، انسان یکپارچه می شود. من به شما خوشی را می آموزم، نه اندوه. من بازیگوشی را آموزش می دهم، نه جدی بودن را. من عشق ورزیدن و خندیدن را آموزش می دهم، زیرا به نظر من هیچ چیز مقدس تر از خنده و عشق نیست و هیچ چیز نیایش آمیزتر از بازیگوشی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:44  توسط دیوانه |