![]() |
![]() |
|
|
کی شعر تر انگیزت خاطر که حزین باشد خیلی شده با افرادی بر خورد کنم که از غمی سنگین صحبت میکنند یا این جهان را پر از دردهای درمان ناپذیری میبینند و اغلبا معتقدند زندگی بعدی ای هست در جایی که هیچ غم و اندوهی وجود ندارد و جهانی مملو از شادی و شعف در پس این دنیای پر درد و رنج وجود دارد که بیشتر این افراد این دیدگاه و این جهان را از تعالیم دینی گرفته اند و بار این دنیای (بگفته خودشان ) پست را برای رسیدن به آن بهشت تحمل میکنند آیا واقعا باید اینچنین باشد؟ آیا این دنیایی که در آن زندگی میکنیم فقط برای سختی و پر از درد و رنج ساخته شده؟ من که اینجوری فکر نمیکنم یعنی از دید من نباید اینجوری باشد ، پس چرا در واقع اینجوری نیست؟ چرا اکثرا از جمله خودم از ته دل آرام نیستند؟ من جواب خودم رو گرفتم ، جوابی که تا حدی من رو راضی کرد که مشکل از خود منه ، شاید خیلیا به این نتیجه رسیدند که مشکل از خود اوناست ولی این مشکله چیه؟ البته من اسمشو میذارم مشکل ! من خودمو میگم و منظورم کاملا به خودمه ، بلی من یک گوسفندم مثل یک گوسفند زندگی می کنم چگونه؟ صبح بیدار میشم (البته از خوابه شبانگاهی) یه چیزی می خورم و طبق آن برنامه ای که برایم ریختند یا خودم ریختم بدنبال یه کاری میرم تا ظهر در اون زمینه ای که مجبورم فکر میکنم و بعد دوباره یه چیزی میخورم (که معمولا اون چیزی که جلویم میگذارند) بعد از کار دوباره به خانه بر میگردم کمی استراحت بعد با جمعی از دوستانم به بیرون میرم و بر میگردم کمی در اینترنت کمی در مطالعه و دوباره میخوابم از یه دیده دیگه بگم که چگونه گوسفند بزرگ شدم در یک خانواده با یه سری اعتقادات بدنیا آمدم که در بدو تولدم بدون سوال از خودم این سعادت نصیبه من شد که در گوشم اذان بگن و من مسلمان شدم ... کم کم که بزرگ شدم بسته به عقاید پدر و مادرم ، محل زندگی ، دوستان زمان کودکیم ، معلمان مدارسی که معمولا نزدیک خونمون انتخاب میشد و خیلی چیزای دیگه ذهن من ، خوب و بد من ، دین من و ... شکل گرفت کم کم بزرگتر شدم به من آموختند که این بده و این خوبه ! اینجوری فکر کن خدا اینه خدا اونه ! باید (!!!) این کار رو بکونی نباید فلان کار را بکنی ، در این مقوله مثبت فکر کن در آن یکی منفی و .......... من باید اونجوری فکر کنم ، من باید اینجوری زندگی کنم ... (سخته بر خلاف آب شنا کردن ...) مگه گوسفند چجوری بزرگ میشه ؟ مگه گوسفند چجوری زندگی میکنه !؟ ای کاش گوسفند بودم و اسم آدم رو خراب نمیکردم به قول یه بزرگی : کاش کآن هم ننگ بودی یکسری --- تا نرفتی بر وی آن بد داوری نخواستم دردودل کنم فقط خواستم بگم فقر درونی من از اینجاها نشات میگیره که اگه بخوام مخالف فکر کنم امکانش هست سوسک بشم ! میشه غنی شد اول باید فهمید که فقیری ، بعد خودت ، دنیای اطرافت و ... بشناسی ، فقط باید سریع بود فرصت تمام میشه و شاید خیلی چیزا بعد از این نباشه ما که نتونستیم از این دنیا استفاده کنیم از ما دور نیست که .... عاشق شو ار نه آخر کار جهان سر آید --- ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی من به حافظ ارادت خاصی دارم یه تفال در مورد این مطلب زدم شعر جالبی اومد چند بیتش رو بنویسم بد نمیشه ای دل غم دیده ، حالت به شود ، دل بد مکن --- وین سر شوریده باز آید بسامان غم مخور امیدوارم که یوسف گمگشته خودمون رو پیدا کنیم و از خزانه غیبمون دوا دهند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 23:40 توسط دیوانه |
|
|
نیست وش باشد خیال اندر روان - تو جهانی بر خیالی بین روان قبلش باید چند نکته رو متذکر بشم اکثرا شنیدین با خوردن فلان چیز یا مصرف بهمان چیز توهم به ما دست میده این توهم چیه ؟ وهم نسبت به چی ؟ نسبت به کدوم واقعیت و حقیقت ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 23:50 توسط دیوانه |
|
|
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 13:59 توسط دیوانه |
|
|
در آمد در میان شهر آدم رفت سیلابی - فنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی
نبود آن شهر جز سودا بنی آدم درو شیدا - برست از دی و از فردا چو شد بیدار از خوابی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 13:52 توسط دیوانه |
|
|
من چه گویم یک رگم هوشیار نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 1:21 توسط دیوانه |
|
|
انسان زندانی در تنهایی خود زشت است
زندگی در عشق معنا می یابد زندگی در جاری بودن است در دادن و گرفتن و سهیم کردن . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 15:46 توسط دیوانه |
|
|
عشق وجودت را تهی می سازد ......
تهی از رشک تهی از قدرت طلبی تهی از خشم تهی از رقابت جویی تهی از خودستایی و تمامی زباله های پیرامون آن . در عین حال عشق وجودت را سرشار از آن چیزی میکند که اکنون برای تو ناشناخته است وجودی مملو از رایحه پر از نور ولبریز از نشاط |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 15:44 توسط دیوانه |
|
|
به کمی سبکسری نیاز داری تا از زندگی لذت ببری
و به کمی شعور تا از لغزش ها بپرهیزی همین کافی است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:53 توسط دیوانه |
|
|
گل ، گل است و خار ، خار
نه خار بد است . نه گل خوب اگر انسان از کره خاک رخت بر چیند گلها خواهند بود و خارها نیز اما کسی نیست که بگوید که گلها خوبند و خارها بد این ذهن ماست که خالق این مفاهیم است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 2:49 توسط دیوانه |
|
|
زندگی سخت ساده است
خطر کن وارد بازی شو چه چیزی از دست می دهی؟ با دست های تهی آمده ایم و با دستهای تهی خواهیم رفت نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سرزنده باشیم تا ترانه ای زیبا بخوانیم و فرصت به پایان خواهد رسید. آری ، اینگونه است که هر لحظه مغتنم می شود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 2:25 توسط دیوانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|