تبليغاتX
اشعار یک مرد پست
ما پیشاپیش به سرچشمه رسیده ایم. ما سرچشمه ایم. می گویند هر کسی که از اصل خویش دور بماند ، روزگار وصال خویش را می جوید. ما هیچ گاه از اصل خویش دور نبوده ایم. ما همواره در اصل خود غوطه می خوریم  ، اما از این اصل در حجابیم . ما جایی نرفته ایم که از اصل خود دور شویم ، ما فقط به خواب رفته ایم. خداوند هرگز گم نشده ، حجاب غفلت ما او را پوشانده است. تنها چیزی که نیاز داریم ذکر و یاد است ، بیداری است ، توجه به هسته مرکزی وجودمان است . در آنجاست که سرچشمه را می یابیم.

هر کس به سرچشمه الهی وجودش دست پیدا کند ، تمامی زندگی اش دگرگون می شود ، زیرا موقعیت مرکزی وجود او دگرگون می شود.

حقیقت تویی ، اگر حقیقت را تجربه کنی ، ناگهان همه آن چیزهای عادی ، فوق العاده می شوند و دنیای مادی ات را هاله ای از قداست فرا می گیرد و همین دنیای مشهود و ملموس پر از درد و نا بسامانی ، به بهشتی از نیلوفرهای رنگارنگ تبدیل می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 16:1  توسط دیوانه | 
توکل ، بزرگترین راز زندگی است . ارزش هیچ چیز به پایه آن نمیرسد ، زیرا کلید چیرگی و استیلا است. خود را به خدا سپردن ، به معنای بازیافتن خود است . کسی که خود را به خدا  می سپرد و بدین سان خود را باز می یابد ، بر همه چیز چیره می شود و اسمان و زمین را به تسخیر در می آورد.

اما مردم خود را به خدا نمی سپارند، مقاومت می کنند و می جنگند. آنها به جای آنکه خود را به کل بسپارند ، با کل می جنگند ، به همین دلیل احساس ملامت و بیچارگی می کنند . خود را در جهنم زندگی می یابند. اگر با کل بجنگیم ، احساس بی نوایی میکنیم. چیرگی بر کل امکان پذیر نیست ، جزء نمیتواند بر کل غلبه کند ، حتی راه دادن چنین اندیشه هایی به ذهن ، عبث است. چنین کاری فشار عصبی ایجاد می کند ، اضطراب می آفریند ، نگران می کند و نوعی خود دیرانگی است ، خودکشی معنوی است.

ما آدمهای فاتحی نیز داشتیم که دنبای فتح نبوده اند. آنها خود را تسلیم خداوند کردند و به او گفتند : باشد که اراده تو حکم براند و باشد که مشیت تو جاری شود. آنها علم محو را خوانده بودند ، نه علم نحو را. آنها میدانستند چگونه اراده خود را در برابر اراده خدا محو کنند . آنها خانه دل را خالی و تزکیه کردند ، تا صاحب خانه بیاید و در آن ساکن شود.

خود را به خدا سپردن یعنی خانه دل را برای ورود او خالی کردن. کسی که خود را حقیقتا به او می سپارد ، بی درنگ تحت جاذبه و انرژی خدا قرار می گیرد. خدایی می شود. آنگاه این خداست که در سیمای تو بر زمین گام بر می دارد ، زندگی میکند ، دوست می دارد ، می خندد و می گرید. فقط این گونه زندگی کردن را می توان شایسته زیستن دانست ، زیرا آکنده است از لطافت و شور و سر مستی و شهود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 15:46  توسط دیوانه | 
مردی به معادلاتش خیره شد.

گفت جهان آغازی داشت.

گفت که انفجاری روی داده بود.

صدای انفجاری عظیم وجهان تولد یافت.

گفت که توسعه می یابد.

حتی طول عمر آن را نیز محاسبه کرد.

ده میلیون گردش زمین دور خورشید.

کل کره زمین شادی کرد.

فکر کردند که محاسبه او علم است.

هیچ کس فکر نکرد با پیشنهاد آغاز جهان

آن مرد فقط نحوه کلام مادری اش را بازتاباند

نحو کلامی که آغازهایی همچون تولد را می طلبد.

و تحولاتی همچون رشد را،

و به عنوان اموری مسلم ، پایانی همچون مرگ را.

جهان شروع شد،

و مرد اطمینان داد که جهان پیر می شود،

و بسان همه چیزهایی که میمیرند ، خواهند مرد،

مثل خود او که مرد ، بعد از آنکه بسیار دقیق صحه گذاشت،

بر نحو کلام مادری اش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 23:56  توسط دیوانه | 
وقتی از استاد بزرگ ذن ( جوشو ) سوال می شود : اساس آمووزش شما چیست؟
او میگوید :

 وقتی هوا گرم است ، گرم است و وقتی هوا سرد است ، سرد است


شخصی که این سوال را مطرح کرد فیلسوف بزرگی بود به استاد ذن گفت : آیا با من شوخی میکنید؟فلسفه شما اینست که وقتی هوا گرم است گرم است و وقتی هوا سرد است سرد است؟ این چه نوع فلسفه ایست؟
جوشو گفت : این تمام آن چیزی است که من به شاگردانم آموزش می دهم در هر شرایطی فقط در زمان حال زندگی کنید - وقتی هوا گرم است ، عکس آن چیزی را که هست آرزو نکنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 21:42  توسط دیوانه | 
از این سو و آن سو

سعی داشتم به نحوی از سطل محافظت کنم

با این امید که برگ های ضعیف خیزران از هم گسسته نشوند

ناگهان ته سطل جدا شد ...

دیگر نه آبی و نه تصویر ماهی در آب

تنها حسی از تهی بودن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 13:0  توسط دیوانه | 
آن دریاچه قدیمی

غوکی در آن پرید

و صدای آب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 23:25  توسط دیوانه | 

شهامت آنست که عمل کنیم بی آنکه قایم به نتیجه باشیم ( اوشو )

 

Stop trying ... just hit me and hit me

این جمله از فیلم ماتریکسه دفعه بعد میخوام در مورد این فیلم بنویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 13:24  توسط دیوانه | 
انقلابی بر پا کن

این فرد نیست که باید به قالب الگو در آید

این الگوست که باید تابع فرد شود

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 13:17  توسط دیوانه | 
خیلی از دوستان پرسیدند چرا همچین اسمی برای این وبلاگ انتخاب کردی؟
در جواب این شعر رو باید بنویسم که:

بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح --- شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 2:25  توسط دیوانه |