تبليغاتX
اشعار یک مرد پست

رابطه بين زن و مرد يكي از رازهاي خلقت محسوب ميشود . وچون رابطه به معناي برخورد بين دو شخص است به هر دوي انها بستگي دارد .موقعي كه دو نفر تازه اشنا ميشوند دنيايي جديد خلق ميشود . در ابتدا ي اشنايي فقط قشر خارجي بدن انها همديگر را ملاقات ميكند . اما اگر رابطه انها نزديك تر و عميق تر شود بتدريج مراكز آنها نيز باهم اشنا ميشوند  كه ما آن را عشق ميناميم ( عشق واقعي )

ولي وقتي رابطه سطحي باشد ما آن را آشنايي ميناميم كه فقط دو قشرخارجي همديگر را لمس ميكنند و ما گاهي ان را به غلط عشق ميناميم كه اشتباه محض است .

آشنايي عشق نيست و عشق بسيار نادر است . اگر بخواهيم شخصي را در مركزش ملاقات كنيم اول بايد خودمان تغير اساسي كنيم .بايد پستي ها و بلندي هاي بسياري را بگذرانيم .اگر بخواهيم كسي را در درونش ملاقات كنيم بايد اول بگذاريم ان شخص هم به درون ما وارد شود . ما بايد حساس اسيب پذير و باز باشيم كه توام با خطر است . اجازه ورود كسي به درون ما يك قمار محسوب شده و خطرناك است . چون هرگز نميدانيم كه ان شخص با ما چكار خواهد كرد با اين اجازه ورود به مركزما تمام رازهاي درونمان فاش ميشود . و ديگر نميدانيم كه ان شخص با اين رازها چه خواهد كرد . به خاطر همين مطلب است كه ترس در وجودمان سر بر ميدارد و د ر نتيجه خود را باز نخواهيم كرد .

از طرف ديگر ما يك دوستي سطحي را عشق ميناميم . قشر خارجي دو نفر با يكديگر اشنا شده و انها فكر ميكنند كه اين اشنايي بين وجود دروني شان صورت گرفته است .

بنابر اين اولين مطلبي كه بايد عميقا درك شود اين است كه رفاقت را با عشق اشتباه نگيريم . فقط موقعي ميتوانيم بگذاريم كسي وارد وجودمان شود كه بدون ترس باشيم.زيرا كلا دو نوع زندگي وجود دارد : يكي زندگي مملو از ترس و ديگر مملو از عشق . زندگي مملو از ترس از ارتباط عميق با ديگران جلوگيري ميكند .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 22:20  توسط دیوانه | 

من همگي شما را روحاني و الهي ميدانم . شما نيز بايد ياد بگيريد كه بر هركس و هر چيز چنين نگاهي داشته باشيد . تنها در سطح است كه انسا نها و موجودات ديگر روحاني به نظر نمي رسند . هرچه بيشتر به اعماق نفوذ كنيم , بيشتر به الوهيت هر چيزي پي خواهيم برد . شيطان تنها در سطح وجود دارد ولي در اعماق و ژرفا تنها خداوند وجود دارد و بس . بايد به عمق تمركز كنيم , زيرا اصل زندگي و حيات از عمق مي ايد .

فراموش كردن درون و توجه بيش از حد به سطح , علت تمامي مشكلات و نگراني هاي بشر است . شروع زندگي دروني همانا شروع تغيير و تحول در انسان خواهد بود , زيرا به محض اينكه به درون مي رويد , سطح وجود و زندگي شما شروع به تغيير ميكند . در صورت به درون رفتن , اين سطح شروع به انعكاس نور , رنگ و موسيقي اي ميكند كه در درون وجود دارد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 23:35  توسط دیوانه | 

اي دوست!من آن نيستم كه نمايانم.ظاهر من غير از لباسي بافته از سهل انگاري و زيبايي نيست كه مرا از پرسشهاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد.

و اما مني كه در من پنهان است و ادعا ميكند كه من است ؛ رازي پوشيده است كه در اعماق وجودم پنهان است و هيچ كس جز من از آن خبر ندارد و بدين گونه تا ابد پنهان و مخفي ميماند.

اي دوست!از تو ميخواهم كه آنچه ميگويم تصديق نكني و به آنچه ميكنم اعتماد ننمايي.چون گفته هايم چيزي جز صداي انديشه هاي ديوانه اي خود شناخته و اعمالم چيزي جز سايه هاي آرزويت نيست.

اي دوست!وقتي ميگويي باد شرقي ميوزد من هم فورا ميگويم آري.باد شرقي ميوزد.چون نميخواهم بداني كه فكر من در امواج درياست نه در بند باد.تو افكارت را با باد به هم مي بافي و افكار مرا كه وراي درياهاست را درك نميكني و چه خوب كه درك نميكني چون ميخواهم به تنهايي بر دريا قدم گذارم.

اي دوست!وقتي روز تو با خورشيد روشن است ؛ نزد من ظلمت شب است.با وجود اين من از پشت پرده هاي ظلمت از نور خورشيد كه بر قلل كوه ها ميرقصد و از رقصش سايه هاي سياهي بر دره ها و باغها مي اندازد ميگويم.من از همه اينها ميگويم ؛ چون تو نميتواني ترانه هاي ظلمت مرا بشنوي وسايش بالهاي مرا بين ستارگان و سيارات نميبيني.و انگار كه من نميخواهم كه ببيني و بشنوي.چون من ميخواهم تنها شب را تنها بگذرانم.

اي دوست!هنگامي كه تو بر آسمانت صعود ميكني من در دوزخم فرو ميروم.با وجود اين تو از آن گذرگاه سخت مرا ميخواني.((اي دوست من ؛ رفيق من))و من جواب ميگويم ((رفيق من ؛ دوست من)).چون نميخواهم دوزخم را ببيني.لهيبش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را پر ميكند.اما من نميخواهم تو به دوزخ من بيايي و از همه چيز گله كني.چون ميخواهم در دوزخم تنها باشم.

اي دوست من!تو انساني دانا هشيار و بزرگواري.اصلا نه؛ تو انساني كامل هستي.من هم به خاطر بزرگواري تو با دانايي و هشياري با تو سخن ميگويم.من ديوانه اي دور از جهان تو و در عالم دور و غريبم ولي ديوانگي ام را پنهان ميكنم.چون ميخواهم به تنهايي ديوانه باشم.

اي دوست!گرچه در كنار هم راه رفتيم.ولي مقصدمان دور از هم بود.من به تنهايي راه ميروم ؛ شايد ديوانه اي بخواهد تنها با من راه برود.اگر آن ديوانه اي ؛ پس ديگر دوستم نيستی بلكه خود مني.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 0:34  توسط دیوانه | 
وقتی انتخاب نیست   سرکوب و زیاده روی هم نیست زیرا تو در میانه هستی در پذیرش تمام.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:12  توسط دیوانه | 
حقیقت زمزه ایست که تنها وقتی آنرا خواهی شنید که مطلقا نباشی ‌‌حقیقت در غیاب تو حضور دارد
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 15:3  توسط دیوانه | 
تولدم مبارک
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 0:25  توسط دیوانه | 

فکر کردن را متوقف کن و مشکلاتت پایان می یابد .

چه تفاوتی میان بله و نه وجود دارد ؟

چه تفاوتی میان شکست و پیروزی وجود دارد ؟

آیا تو هم باید آن چه دیگران مهم می دانند , مهم بدانی

و آن چه آنها دوست ندارند , دوست نداشته باشی ؟

چه مسخره !

دیگران بسیار هیجان زده اند ,

گویی در حال رژه رفتن اند .

فقط من اهمیتی نمی دهم ,

فقط من نظری ندارم ,

همانند نوزادی که هنوز حتی نمی تواند لبخند بزند .

دیگران آن چه نیاز دارند را مالک اند ,

فقط من هستم که چیزی ندارم ,

فقط من هستم که آواره ام ,

همانند کسی که خانه ای ندارد .

من به یک احمق می مانم که ذهنش به تمامی خالی است .

دیگران می درخشند ,

فقط من نوری ندارم .

دیگران باهوشند ,

فقط من خنگ هستم .

دیگران هدفی دارند ,

فقط من نمی دانم .

من همانند موجی در اقیانوس سرگردانم

و در بی هدفی به باد می مانم .

من با مردم عادی تفاوت دارم ,

من از سینه ی مادر بزرگ شیر می نوشم .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 9:46  توسط دیوانه |