تبليغاتX
اشعار یک مرد پست

چه اشباحی است در گردش بر اين کهسار آبی رنگ

گمانم از زمانی دير می پويند و می جويند

چه می جويند؟

از بهر چه می پويند اين اشباح؟

گمانم سايه هايی از نياکانند در اين دشت

از اين وادی سپاه مازيار و رزمجو بگذشت

از آن ره سندباد آمد، از اين ره رفت مرداويج

همينجا گور مزدک بود

وآنجا مَکمَن بابک

دمی خاموش

اينک بانگهايی ميرسد ايدر

سرودی گرم می خوانند يارانی که با حيدر

سوی پيکار پويانند

بشنو در ضمير خود نوای جاودانیِ اِرانی را که می گويد

به راه زندگی ، از زندگی بايست بگذشتن

بر اين خاکی که ايران است نامش

بانگ انسانی دمی پيش نهيب شوم اهريمن نشد خامش

در اين کشور اگر جبارها بودند مردم کُش

از آنها بيشتر گُردان انسان دوست جنبيدند

به ناخن خاره ء بيداد را بی باک سنبيدند

فروزان مشعل اندر دست آوای طلب بر لب

به دژهايی يورش بردند کش بنيان به دوزخ بود

به موج خون فرو رفتند

ليکن فوج بی باکان نترسيد از بدِ زشتان نپيچيد از ره پاکان

ارانی بذر زرين بر فراز کشوری افشاند

ارانی مُرد، بذرش کشتزاری گشت پر حاصل

به زندان روح پر جولان و طيارش نشد مدفون

به زير سنگ سرد گور، افکارش نشد مدفون

اِرانی در سرود و در سخن ، بگشود راه خود

کنون در هر سويی پرچم گشايد با سپاه خود

بمُرد ار يک شقايق ، زير پای وحش ناميمون

شقايق زار شد ايران به رغم ترسها، شک ها

در آمد عصر رستاخيز مردم

قهرمان خيزد از اين خاک کهن

وآن گاه مزدک ها و بابک ها

مُقنع گفت گر اکنون مرا پيکر شود نابود

روان من نمی ميرد ، به پيکرها شود پيدا

ز دالان حلول آيم به جسم مردم شيدا

برانگيزم يکی آتش به جان خلق آينده

مُقنع شد به گور ، اما ، مُقنع ها شود زنده

ستمگر بس عبث پنداشت کشتن هست درمانش

ولی تاريخ فردايی فرو گيرد گريبانش

به خواری از فراز تخت بيدادش فرود آرد

سخن در آن نمی رانم که اين دم دير و زود آرد

ولی شک نيست کآخر نيست جز اين رأی و فرمانش

سپاه پيشرفتند و تکامل اين جوانمردان

سپاهی اينچنين از وادی هرما ن گذر دارد

به سوی معبد خورشيد پيمودن خطر دارد

ولی هر کس از اين ره رفت بخشی شد ز نور او

هم آوا گشت با فرّ و شکوه او، غرور او

مجو ای هموطن از ايزدِ تقدير بخت خود

طلب کن بخت را از جنبش بازوی سخت خود

جهان ميدان پيکار است ، بيرحمند بدخواهان

طريق رزمْ ناهموار غدّارند همراهان

نه آيد زآسمانها هديه ای

نی قدرتی غيبی برايت سفره ای گسترده اندر خانه در چيند

به خواب است آنکه راه و رسم هستی را نمی بيند

کليد گنج عالم رنج انسانی ست آگه شو

دو ره در پيش يا تسليم يا پيکار جانفرسا

از آن راه خطا برگرد و با همت بر اين ره شو

اِرانی گفت در شطی که آن جنبنده تاريخ است

مشو زان قطره ها کاندر لجنها بر کران مانند

بشو امواج جوشانی که دائم در ميان مانند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:51  توسط دیوانه | 

به راه زندگی از زندگی باید گذشتن

.

.

.

دو ره در پیش داری

یا تسلیم یا پیکار جانفرسا

از آن راه خطا برگرد و با همت در این ره شو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:53  توسط دیوانه | 

می خواهم در پاریس بمیرم

در روزی که از هم اکنون به یاد دارم

می خواهم در پاریس بمیرم و نخواهم گریخت

در پنجشنبه ای چون امروز  شاید در پائیز

 

پنجشنبه ای چون امروز

پنجشنبه ای که این سطور را می نویسم

استخوانهایم این تحول را حس می کنند

و در طول راهم هیچگاه چون امروز نبوده ام

با خودم این گونه تنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 12:48  توسط دیوانه | 
تنها یک زنگ و یک پرنده سکوت را می شکند ...

گوییا هردو با خورشید فرونشیننده سخن می گویند.

سکوت طلایی رنگ عصرگاهان از بلور ساخته شده است .

پاکی سبکباری ، درختان با صفا را به دست افشانی وا می دارد ،

و برتر از همه ی اینها

رودی شفاف به هنگام گذر کردن از روی مرواریدها ، در رویا می بیند ،

که عنان گسیخته است

و به سوی ابدیت روانه می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:26  توسط دیوانه | 

تو بدين جا پا ننهاده اي كه وابسته ام شوي و به دنبالم روان , بدين مكان نيامده



اي كه به سادگي پذيرايم گردي و باورم كني . در اينجايي تا انچه ميشنوي را به


محك تجربه بيازمايي . بايدت به خواست خويش و همت والاي خود – بي كمك


غير , پاي در راه نهي و من ميتوانم ترغيبت كنم تا حركت خود را اغاز كني و چندان توانايم تا شوق درون

شدن به ان ناشناخته و زير و زبر كردنش را در تو بيفروزم ليك هيچ سامانه باوري نخواهمت داد و هيچ بي

گماني و اطميناني از سوي من براي هيچ كس مهيا نخواهد بود . تنها تو را به سفري قدسي فرا

ميخوانم , سفري مهيب و دهشتزا كه در هر لحظه ان خطري در كمين است و هزاران هزار دام در راه . به

 سفري مي خوانمت كه هر روز ان خطراتش نه كاستي بل فزوني گيرد , سفري كه تو را به تارك اگاهي

 انسان – به چهارمين پايه اگاهي خواهد برد كه هر چه بر بلندايش فراتر روي و فزونتر اوج گيري بسي


سهل تر از هر زمان ديگر به ورطه در خواهي غلطيد . ميتوانم تو را به حادثه جويي عظيم و خطيري

وعده ات دهم اما پيماني در ميان نخواهد بود كه ان را به


چنگ اوري چون نميتوان ناشناخته را به هيچ روي تعهد كرد و ضامن شد . اگر


براي يافتن علاج و مرهمي براي اشفتگي و پريشان دلي ات نزدم امده اي بايدت


تا كوبه در خانه كسي ديگر را به صدا در اوري – من آن كس نيستم . اما اگر

امده اي تا دل پريشي و بي گماني ات را هر دو يكجا وانهي و از ذهني رها شوي


كه شك و يقين را در تار و پود جانت مي گسترد , اگر به سويم امده اي تا در


جستجوي ذات الوهي به اخرين مخاطره تن در دهي , اگر امده اي تا خطر كني و


پذيرنده چالشي در گستره اقيانوسي باشي كه از پهنه اش طرحي به دستت نيست

 
, خيزابهايش توفنده است و از كرانه ديگر نشاني يافته نيست , بدان كه من همانم


كه در پي اش روانه گشته اي . پس انگاه چه فراخ امكاني در پيش داري و در


اينجا فقط از انچه ممكن است و امكاني كه هست سخن مي گويم


از حتميت مطلق ان سخني در ميان نيست اما همواره , در , امكاني گشوده است


شايد بتواني از ميانه اش گذر كني و شايد در راه باز ماني , ضمانتي در كار


نيست . چون كالايي نيست كه بتوان ضامنش شد . قماري است سراسر مخاطره 


اگر خود را اماده تن به خطر سپردن مي يابي , پس مقدمت را پاس ميداريم و


ميتواني بدين جا درون شوي  بيش از اين صبر جايز نيست .

زندگي هاي بس بي شماري را به انتظار سپري كرده اي . آدميان صبر پيشه


ميكنند و به انتظار مي نشينند و بسي چشم به براه اند – ايا به راستي اميدي


هست ؟ ديگر صبر جايز نيست . خوش امده ايد و مقدمتان مبارك . اينك اماده اي


امروز اماده نباشند روزي ديگر خواهند بود . انان كه هنگام سانياس شدن اماده


نيستند شايد زان پس امادگي يابند و من كه باشم كه بخواهم از پذيرشت سرباز


زنم اگر خدايت پذيرفته است . خود را در ان پايه نمي يابم كه دست رد بر سينه


كسي زنم و بدين سبب كسي را از اينجا نمي رانند و رانده نميشود . هيچ شرطي


در ميان نيست . همگان شايسته اند و سزاوار .


اگر ان دادار پاك بر اين بوده كه تو شايسته زندگاني هستي همين مرا كفايت است


كه تو را لايق سانياس بودن بدانم .


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 13:39  توسط دیوانه | 

و ما اكنون در دست خداونديم؛ تو خورشيدي درخشان در سمت راستي و من زمين نور گرفته در چپ.ولي نيروي تو در نور دادن ؛ بيشتر از نيروي من در نور گرفتن نيست.

و ما خورشيد و زمين ؛ جز آغازي براي خورشيد بزرگتر و زمين بزرگتر نيستيم و تا ابد هم آغاز خواهيم ماند.

تو از خويشتن پيشتري اي غريب گذرنده به دروازه باغ من ؛ و من نيز چون تو از خويشتن پيش ترم.هر چند كه در سايه درختانم نشسته باشم و ساكت و آرام به نظر آيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 12:41  توسط دیوانه |