![]() |
![]() |
|
|
روزی خاخام ویساخاربائرVisakhar Baer با یک روستایی پیر از اهالی اولشنیا Oleshnya ملاقات کرد که از زمان جوانی، خاخام را می شناخت. روستایی که از مقام خاخام بی خبر بود به خاخام گفت، "بائر، تازه چه خبر داری؟" خاخام پرسید، "و تو چه خبر تازه داری؟" پیرمرد گفت، "خوب، باید برایت بگویم: What you don’t get by your own work, you don’t have. از آن زمان به بعد، هرگاه خاخام بائر در مورد روش درست زندگی کردن سخن می گفت، چنین اضافه می کرد، " و آن پیرمرد اهل اولشنیا گفت: آگاهی یا معرفتconsciousness دو بعد دارد: یکی داشتن است و دیگری بودن. و فقط دو گروه از انسان ها وجود دارند: یکی که سخت می کوشد تا بیشتر و بیشتر داشته باشد، و نوع دیگر آنان که بیهودگی این کار را دریافته و زندگی خود را در جهت دیگر تغییر داده اند: در جهت بودن. این مردم سعی می کنند بشناسند که کیستند. در دنیای داشتن، تو فقط باور می کنی که چیزی داری، ولی درواقع تو هیچ چیز نداری. تو تنها با دست خالی میآیی و تنها هم با دست خالی می روی. و آنچه که بین او اتفاق می افتد تقریباٌ مانند یک رویا است. به نظر واقعی می آید، وقتی که وجود دارد به نظر واقعی میرسد، ولی وقتی که رفته است، آنوقت درک می کنی که واقعاٌ اتفاقی نیفتاده بود. واقعیت توسط رویای تو لمس نشده بود. دنیای داشتن چیزی جز دنیای رویاها نیست. انسان مذهبی کسی است که از عبث بودن تمام این هشیار شده باشد. تو نمی توانی هیچ چیز جز خودت را داشته باشی. و هرآنچه که بجز خودت داشته باشی، همه یک فریب است. یک توهم است. و درواقع، آنچه که داری تو را بیشتر در تصاحب خودش دارد تا اینکه تو آن را در تصاحب خودت داشته باشی. مالک، در نهایت خودش مملوک می شود. تو فکر می کنی که خیلی چیزها داری __ثروت، قدرت، اعتبار __ ولی در عمق، تو خودت در تصاحب این ها هستی؛ توسط همین چیزها در قفس و در زنجیر و در زندان هستی. به مردم ثروتمند نگاه کنید. آنان صاحب ثروت نیستند __ آنان همانقدر فقیر هستند که هر انسان فقیر دیگر در دنیا، مانند هر گدای دیگر گدا هستند. درواقع، آنچه که دارند آنان را تصاحب کرده است. آنان از این چیزها گرانبار هستند. پس نخستین نکته ای باید درک شود این است که دو در وجود دارند: داشتن و بودن. اگر هنوز در رویای داشتن گم هستی، در دنیا قرار داری. شاید در غاری در هیمالیا نشسته باشی، تفاوتی ندارد __ دنیا هنوزهم آنجاست زیرا دنیا در خود آرزوی تملک داشتن است. و هیچکس هرگز چیزی را مالک نبوده است. فقط می توانی مالک یک چیز باشی و آن هم پیشاپیش با تو هست __ وجود خودت، معرفت خودت. ولی برای داشتن آن وجود، فرد باید سخت کار کند. نمی توانی آن را به آسانی به دست آوری. نخست باید خودت را از دنیای داشتن برهانی. و این تقریباٌ مانند مرگ است زیرا اینجا جایی است که تو هویت گرفته ای __ تو اتوموبیلت هستی، خانه ات هستی؛ حساب بانکی ات هستی. و وقتی شروع می کنی به بیدارشدن از این رویا، احساس می کنی که گویی ازبینرفتهای زیرا تمام هویت های کهنه ات شروع به محو شدن می کنند.هر یک هویتی که ازبین برود، بخشی از وجود تو ازبین رفته است: یک تهی بودن در پشت سر باقی می ماند. وقتی تمام هویت ها ازبین بروند و فقط تو باقی بمانی، فقط یک فضای خالص وجود دارد __ به همان خلوص زندگی، به خلوص مرگ، هیچ چیز دیگر وجود ندارد. فقط آن وجود را میتوان داشت زیرا پیشاپیش وجود دارد. فقط می توانی چیزی را مالک باشی که ازقبل وجود داشته باشد، چیز دیگری را نمی توانی مالک باشی. تمام خواسته ها، خواهشهایی عبث هستند. فقط به ناکامی می انجامند. معمولاٌ، حتی وقتی که مردم به زندگی مذهبی روی می آورند، به فکرکردن در حیطه ی داشتن ادامه می دهند __ تصاحب بهشت یا داشتن لذات بهشتی __ ولی بازهم همان اندیشیدن با مفاهیم داشتن است: بهشت آنان چیزی نیست جز فرافکنی خواسته هایشان برای داشتن همه چیز. مایل هستند هرآنچه را که در اینجا ازکف داده اند در زندگی پس از مرگ داشته باشند. ولی این همان خواسته است. یک انسان واقعاٌ مذهبی کسی است که از بیهودگی خواسته آگاه شده و به غیرممکن بودن داشتن هرچیزی در این دنیا و دنیای دیگر پی برده باشد. تو فقط می توانی مالک خودت باشی. فقط می توانی ارباب وجود خویشتن باشی. اگر برای این نکوشی.... این کاری دشوار است، راه میان بری برایش نیست؛ علیرغم هرچه که تیموتی لریTimothy Leary می گوید، هیچ راه میان بری برایش نیست. مواد مخدر و اسید در اینجا کمکی نخواهند کرد. روش او خیلی ارزان است و بسیار حیله گرانه. این یک فریب شیمیایی است. می خواهی بدون هیچگونه تلاش وارد دنیای درونی خودت شوی. این صادقانه نیست. می خواهی بدون اینکه آن را کسب کرده باشی، مالکش باشی. وقتی یک ماهاویرا آن هسته ی دورنی را تصاحب می کند، سخت برایش کار کرده است؛ وقتی یک بال شم آن را در تصاحب دارد، برای سخت کوشیده است. او تمام وجودش را برای آن فدا کرده است. تمامی وجودش فقط یک نیایش شده است، وقف و فدای الوهیت شده است. او دیگر وجود ندارد، او فقط خودش را تماماٌ پیشکش کرده است. آنوقت است که تصاحب می کند. ولی انسان همیشه سعی داشته تا راه میان بر خلق کند، به روش های مختلف. روش موادمخدر آخرین ابداع ذهن حیله گر انسان است. فقط با خوردن یک قرص یا تزریق یک ماده شیمیایی به بدن فکر می کنی که می توانی یک بودا بشوی و به تصاحب کامل وجود خودت برسی. تو فقط برده ی آن ماده شیمیایی می شوی نه ارباب وجود خویش! اینک یک اشتیاق برای آن مادهی شیمیایی در تو ایجاد شده است __ بیشتر و بیشتر؛ دوباره و دوباره. مقادیر بیشتر و بیشتر مورد نیاز است. به زودی خراب می شوی، به زودی یک زمین بایر می گردی؛ بهزودی توسط هرآنچه که زیباست و واقعی و الهی طرد خواهی شد. ولی آن اغوا و فریب وجود دارد. ذهن انسان می پندارد که می تواند راه میان بری بیابد. همگی شما رویاهایی مشخص را به یاد می آورید. در رویا اگر با قطار مسافرت می کنید، ایستگاه های بسیار را جا می اندازید. شاید در لندن باشید و سپس ناگهان در توکیو هستید __ تمام فاصله ی این میان را جا انداخته اید. ناخودآگاه انسان پیوسته مشتاق میان بر است. در رویا اشکالی نیست ولی در زندگی واقعی غیرممکن است __ نمی توانی هیچ مرحله ای را جا بیندازی و نمی توانی از هیچ ایستگاهی بدون وارد شدن عبور کنی. هرچقدر هم که تند بروی، هیچ راهی نیست که چیزی را جا بیندازی. تندتر یا کندتر، در نهایت تفاوتی نخواهد داشت. ولی باید تمام مسافت را طی کنی و باید از راه دشوار عبور کنی. مواد مخدرو مواد شیمیایی همیشه انسان را فریفته اند. چیز تازه ای نیست، همچون خود انسان قدیمی است __ دروداها آنان از سوماsoma استفاده می کردند. در هندوستان قرنهاست که از مواد مخدر استفاده می کنند __ چرسcharas و گنجاganja و تریاک __ همه چیز را آزمودهاند. اکنون آن دیوانگی در سراسر دنیا رایج شده است.اینک مردم سعی دارند راه میانبر را پیدا کنند __ کاری بسیار آسان و ارزان __ چیزی که بتوانی تصاحب کنی چیزی که بتوانی آن را ببلعی. فراآگاهی را نمی توان بلعید. و خداگونگی یک پدیده ی شیمیایی نیست؛ باید آن را کسب کنی، تنها آنوقت است که می توانی آن را داشته باشی. آنوقت دیگرانی هم هستند __ روش های دیگر هم وجوددارند. فقط مواد مخدر نیست که راه میانبر است، روش های دیگر هم هست. همگی تضمین می کنند که شما، با تلاشی بسیار اندک، درواقع بدون هیچگونه تلاش، به هدف برسید __ برای نمونه تکرار یک ذکر برای چند دقیقه در روز. تکرار ذهن فقط می تواند ذهن را کودن کند؛ تمام تکرارها ذهن را کودن میکنند، شما را احمق و ابله می کنند. اگر فقط به تکرار یک ذکر ادامه بدهی، حساسیت تو را ازبین می برد، تولید کسالت می کند و نوعی رخوت و چرت زدن برای معرفت تو می آورد __ بیش از اینکه آگاه بشوی، ناآگاه می شوی و به سمت خواب می روی. این چیزی است که مادران همیشه دانسته اند که وقتی فرزندشان ناآرام و بی قرار است و نمیتواند بخوابد، برایش لالایی می گویند. لالایی همان ذکر است. مادر چیزی را بارها و بارها تکرار می کند و کودک حوصله اش سر می رود. تکرار مداوم تولید یک فضای یکنواخت می کند. کودک نمی تواند به جایی فرار کند __ مادر کنار بسترش نشسته و یک لالایی را تکرار می کند. کودک نمی تواند بگریزد، نمیتواند بگوید "خفه شو!" او باید گوش بدهد. تنها راه فرار، رفتن به خواب است. پس آن را امتحان می کند _برای پرهیز از این لالایی و از این مادر! ذکر هم به همین ترتیب عمل می کند: شروع می کنی به تکرار یک واژهی مشخص و آنوقت برای خودت یک فضای یکنواخت می سازی. هرچیز یکنواخت کرکننده است؛ هرچیز یکنواخت شما را گنگ و خرفت می کند و تیزبودن شما را نابود می سازد. به روش های مختلف این را آزموده اند. در تمام صومعه های قدیمی در سراسر دنیا __ مسیحی، هندو، بودایی __ آنان همین حقه را در مقیاسی وسیع تر به کار برده اند. زندگی در صومعه بسیار یکنواخت و تثبیت شده است. هرروز صبح باید ساعت سه یا پنج بیدار شوی و آنوقت همان چرخه شروع می شود. آنوقت باید همان حرکات را در تمام روز و برای تمام عمر انجام دهی. این یعنی منتشر کردن ذکر در تمام زندگی و یک شیار مشخص ساختن. رفته رفته، با انجام دادن یک سری از اعمال برای بارها و بارها، انسان بیشتر شبیه خوابزدگان می شود. چه خواب باشد و چه بیدار تفاوتی ندارد، او فقط حرکات و اعمالی توخالی انجام می دهد. او تمام تمایز بین خواب و بیداری را از دست می دهد. می توانی به صومعه های قدیمی بروی و ببینی که راهبان در خواب راه می روند. آنان همچون آدم آهنی رفتار می کنند. هیچ تفاوتی بین وقتی که از خواب برمی خیزند و وقتی به خواب می روند وجود ندارد __ این حیطه ها برهم منطبق است. و همان زندگی هرروز تکرار می شود. درواقع، واژه ی یکنواختیmonotonous و صومعه monasteryاز یک ریشه هستند. هردو یک معنی دارند. میتوانی چنان زندگی یکنواختی ایجاد کنی که نیازی به هوشمندی نباشد. وقتی نیاز به هوشمندی نداشته باشی کودن و خرفت می شوی. و وقتی کودن شدی، البته که نوعی آرامش و سکوت را احساس می کنی __ ولی این ها واقعی نیستند و کاذب اند. سکوت واقعی بسیار زنده است و تپش دارد. سکوت واقعی مثبت است، در آن انرژی وجود دارد، هشیار است و پر از حیات و سرزندگی. در آن شور و حرارت هست. سکوت کاذب فقط گنگ است. می توانی این را ببینی. اگر فردی احمق اینجا نشسته باشد __ یک کودن و سبک مغز و ابله __ می توانی در اطراف او نوعی از سکوت را احساس کنی؛ این همان سکوتی است که می توانی در حوالی یک قبرستان احساس کنی. او فضایی در اطراف خودش دارد که بسیار گنگ است. او نسبت به دنیا بسیار بی تفاوت به نظر می رسد و با هیچ چیز در تماس نیست و قطع ارتباط کرده او همچون یک قطعه سنگ اینجا نشسته است. در اطراف هیچ ارتعاشی از زندگی و از انرژی وجود ندارد و هیچ چیزی از او جاری نیست. این سکوت واقعی نیست. او فقط یک کودن است. وقتی نزدیک یک بودا می آیی.... او به سبب هوشمندی خودش ساکت است و به دلیل هشیاریاش ساکت است. او برای این ساکت نیست که سکوت را بر خودش تحمیل کرده است؛ او به این دلیل ساکت است که بیهودگی مختل شدن را از هر راهی درک کرده است. او به این دلیل ساکت است که فهمیده در نگرانی فایده ای نیست و نیازی به تنش داشتن وجود ندارد. سکوت او به سبب ادراک اوست. یک ادراک سرشار است. وقتی نزدیک یک بودا می آیی عطری کاملاٌ متفاوت خواهی داشت __ عطر معرفت. و نه تنها در نزدیکی او یک نسیم و یک تازگی احساس خواهی کرد، بلکه احساس می کنی که خودت هم بیشتر سرزنده و مشتعل گشته ای. فقط با بودن در کنار او وجود خودت نیز روشن شده و در درونت چراغی شروع می کند به برافروخته شدن. وقتی به او نزدیک هستی، با همان نزدیک بودن، احساس می کنی که دیگر افسرده نیستی. حضور او تو را از آن لجن که در آن کاملآٌ جا افتاده ای بیرون می کشد. خود حضور او تازه کننده است __ احساس زندگی، عشق، مهربانی، زیبایی و واقعیت می کنی. کسی که به تکرار یک ذکر ادامه می دهد و زندگی یکنواختی دارد، مرده است؛ او فقط به این دلیل کارهایی انجام می دهد که مجبور است. و او همان کارها را چنان زیاد تکرار کرده که نیازی ندارد در موردشان هشیار باشد __ در خواب هم می تواند انجامشان دهد. او بسیار کارآمد شده است، ولی کارآیی او فقط یعنی که او مکانیکی شده است. برای همین ساکت است. این نوع سکوت را در اطراف کسانی خواهید دید که مراقبه فراسویی T.M. (تی ام) را تمرین می کنند. آنان خودشان را با تکرار یک ذکر ساکن کرده اند؛ آنان ذهنشان را وادار کرده اند تا ساکت بماند. ولی این ارزان است و نمی توانی آن چیز واقعی را به این بهای ارزان به دست آوری. آن چیز واقعی تنها وقتی در دسترس خواهد بود که تو با تمامیت وجودت برایش کار کرده باشی. ولی به یاد داشته باش، من نمی گویم که آن چیز واقعی توسط کارکردن به دست می آید... تناقضی در این به نظر می آید. باید سخت کارکنی باید به نوعی تمام و با حرارت کار کنی و بااین وجود باید به یاد داشته باشی که فقط با کار تو به دست نخواهد آمد. آن اتفاق توسط رحمت و بخشایش رخ می دهد. پیام هاسیدیسم این است. سخت کار می کنی __ هرگز بدون اینکه سخت کار کنی اتفاق نخواهد افتاد؛ این قطعی است؛ فقط وقتی رخ می دهد که تو سخت کار کردهباشی __ ولی این فقط موقعیتی را خلق می کند که بتواند رخ دهد. یک رابطه ی علت و معلولی نیست. چنین نیست که تو آب را حرارت دهی و به صد درجه که رسید شروع به جوش آمدن کند __ اینطور نیست. این یک قانون طبیت نیست؛ ربطی به قانون جاذبه زمین ندارد. یک قانون دوم است، قانونی کاملاٌ متفاوت __ قانون بخشایش و رحمت. تو سخت می کوشی و به صد درجه می رسی و آنوقت در آنجا صبر میکنی __ پرتپش، مشتاق، منتظر، زنده، شاد، آواز خوان و رقصان. در آنجا صبر می کنی در یکصد درجه منتظر می مانی. این یک باید است: باید به صددرجه رسیده باشی __ ولی اینک باید صبر داشته باشی، باید با شکیبایی و عاشقانه منتظر بمانی. وقتی که لحظه ی مناسب فرا رسید، وقتی که کار تو تکمیل شده و صبرکردن تو نیز تکمیل شده باشد، آنوقت رحمت نازل می شود. یا، می توانی بگویی که رحمت صعود می کند __ هردو یک معنی دارند زیرا این رحمت از اعماق وجود تو برمی خیزد. به نظر می رسد که نازل شده باشد زیرا تو تاکنون درونی ترین هسته ی وجودت را نشناخته ای. به نظر می رسد که از جایی در بالا فرو میریزد __ ولی در واقع از جایی در درونت می آید. درون نیز همچنین به ماورا تعلق دارد. برای کسب رحمت به کار سخت نیاز است، ولی آن چیز واقعی در نهایت فقط به سبب رحمت است که رخ می دهد. این یک تناقض نماست. درک آن دشوار است. به سبب همین تناقض میلیون ها انسان راهشان را گم کرده اند. کسانی هستند که می گویند اگر آن واقعه فقط توسط تلاش ما اتفاق می افتد چرا نگران رحمت و خداوند باشیم؟ __ بسیار منطقی و محکم به نظر می رسد. اگر با تلاش به دست می آید آنوقت بسیار خوب تلاش می کنند و آن واقعه را محقق می کنند. بنابراین در مورد رحمت و خداوند حرفی نمی زنند. آنان از دست می دهند زیرا هرگز فقط توسط تلاش شما به دست نمی آید. آنوقت مردمی هستند که می گویند اگر فقط توسط رحمت الهی اتفاق می افتد و ربطی به تلاش ما ندارد، آنوقت چرا زحمت بدهیم؟ باید منتظر بمانیم __ و هرگاه خداوند اراده کرد، اتفاق خواهد افتاد. هردو نکته را از دست داده اند. یکی به دلیل نفسانی بودن از دست می دهد __ "فقط تلاش من کفایت می کند. من خودم کافی هستم!" __ و دیگری به سبب تنبلی و رخوت. هردو فرصت را از دست داده اند. کسی به مقصد می رسد که راه تناقض را دنبال کرده باشد. تناقض این است: "من باید سخت کار کنم؛ نه تنها سخت، بلکه باید تمامیت خودم را به مخاطره بیندازم __ تنها آن زمان است که قادر به دریافت رحمت خواهم بود. ولی توسط رحمت اتفاق می افتد. لحظه ای می آید که من هرآنچه را که می توانسته ام انجام داده ام و آنوقت دعا می کنم که اینک از سوی من هیچ کار دیگری ممکن نیست، اینک نیاز است که از سوی دیگر کاری انجام شود، حالا تو نیز کاری بکن." و خداوند فقط وقتی روی تو کار خواهد کرد که تو هرکار ممکن ر انجام داده باشی. اگر هنوز چیزی کسر است و بخشی از تو هنوز درگیر نشده آنوقت خداوند نمی تواند به کمک تو بیاید. خداوند فقط به کسانی کمک می کند که به خودشان کمک کنند. تناقض هاسید در این است. او سخت کار می کند و بااین وجود توکل می کند که شکوفایی غایی فقط توسط رحمت خداوند براو نازل می گردد. و این زیباست. ما بسیار کوچک هستیم. تلاش ما نمی تواند چیززیادی خلق کند. زندگی ما بسیار کوچک است __ ما با این آتش کوچک نمی توانیم تمام هستی را به آتش بکشیم. ما فقط قطراتی هستیم. نمی توانیم از این قطرات اقیانوس هایی بسیازیم. ولی اگر قطره بتواند وارد نیایشی عمیق شود، اقیانوس در دسترس قرار می گیرد. وقتی که قطره آسوده می شود، قادر می شود تا اقیانوس را در خود جای دهد. اگر فقط به پیرامون قطره نگاه کنی، کوچک است، ولی اگر به مرکزش نگاه کنی بسیار وسیع است. انسان هردو است، انسان یک تناقض است. او کوچکترین ذرهی معرفت است، یک اتم و بسیار ریز و بااین وجود وسعت را در بر می گیرد: تمامی آسمان در او جای می گیرد. بنابراین نخست این دو زبان باید درک شوند: زبان داشتن و زبان بودن. و باید دنده یخود را از زبان داشتن به زبان بودن عوض کنید.
بگذارید چند لطیفه بگویم. یک افسر عالیرتبه ژاپنی با ناراحتی و تحکم به دخترش گفت" شنیده ام که با یک خارجی بیرون می روی.بعلاوه او یک سرباز آمریکایی است و بالاتر از همه یک یهودی است." دختر بی درنگ برآشفت، "کدام اشماکschmuck احمقی این را به شما گفته است؟"
حالا خود همین "اشماک" همه چیز را می گوید. نیازی نیست که هیچ کس دیگر چیزی دیگر بگوید. انسانی که فقط زبان داشتن را بداند، وجودش کیفیتی کاملاٌ متفاوت دارد: طوری که راه میرود، طوری که می نشیند. طوری که حرف می زند، واژگانی که به کار می برد، واژگانی که از مصرف آن ها پرهیز می کند، مردمانی که با او دمخور هستند و مردمانی که از آنان دوری می کند، مکان هایی را که بازدید می کند و یا هرگز به آن ها نمی رود __ همه چیز نشانگر چیزی است. حتی یک واژهی تنها و معمولی چیزی را بازگو می کند. حتی اگر نزد مرشدی برود، انسانی که همیشه سعی دارد تا بیشتر و بیشتر و بیشتر داشته باشد می تواند توسط طرز آمدنش و توسط دلیلی که برایش آمدهاست تشخیص داده شود. حتی اگر تسلیم شود، در خود همان تسلیم می توانی زبان او را ببینی. مردی به دیدار من آمد. طرزی که آمد می توانستم ببینم که او مطلقاٌ در مورد من بی تفاوت است. بسیار روشن و آشکار بود. انرژی او به سمت من جاری نبود، او جریانی جاری در وجودش نداشت. مانند یک استخر راکد از انرژی بود. من تعجب کردم. درشگفت بودم که او چرا نزد من آمده. و آنوقت شروع کرد به صحبت در مورد خداوند. واژهی "خداوند" در زبان او بی ربط می نمود. معنایی نمی داد. او به زبانی سخن می گفت که نمی دانست چگونه آن را به کار ببرد. من منتظر بودم، زیرا باید چیز دیگری در پشت این سخنان او در مورد خداوند وجود داشته باشد. می گفت، "من می خواهم خداوند را بشناسم و می خواهم خودم را بشناسم." ولی طوری که او این را بیان می کرد و نحوه ای که آن را ادا می کرد مطلقاٌ مشخص بود که او برای این ها نیامده است. شاید فقط برای اینکه نسبت به من مودب باشد و یا فقط مکالمه ای را شروع کند این ها را می گفت واز آن بعنوان یک عصا کمک می گرفت. و رفته رفته گفت، "روزی خواهم آمد و یک سانیاس هم خواهم شد." پس من گفتم، "اگر آمده ای و یک سالک هستی و می خواهی خدا را بشناسی، چرا بیش از این وقت تلف می کنی؟ تا اینجا به قدر کافی عمرت را هدر دادهای." او می باید تقریباٌ شصت و پنج سال می داشت. گفت، "درست است. ولی هم اکنون درگیر مبارزه ی انتخاباتی هستم. پس آمده ام تا از شما برکت بطلبم." گفتم، "پس چرا اینهمه وقت تلف کردی تا در مورد خداوند و روح و مراقبه صحبت کنی؟" هندی ها در مورد این چیزها بسیار ماهر هستند. فقط بواسطهی سنت این واژه ها را آموختهاند. این واژه ها در هوا معلق هستند و آن ها این واژگان را حفظ هستند. این واژه ها هیچ ریشه ای در وجودشان ندارند، فقط در کله هایشان شناور هستند. این واژه ها بدون هیچ ریشه ای در آنان وجود دارند و ربطی به وجودشان ندارد. گفتم، "چرا اینهمه وقت تلف کردی تا در مورد روح و خداوند سخن بگویی. باید این چیز واقعی را در همان ابتدا می گفتی." قدری خجالت کشید. و به او گفتم، "من از همان اول تعجب کرده بودم که تو چرا نزد من آمده ای __ زیرا نزد من آمده بودی ولی بااین وجود، به سمت من نمی آمدی. زبان تو آشکار و بلند بود. تو اینجا نشسته بودی و درعین حال اینجا نبودی و من میتوانستم ببینم که حضورت کاذب است و فقط جسمانی است. و می توانستم یک سیاستمدار را در تو ببینم. تو بعنوان یک راهکار سیاسی از خداوند سخن می گفتی. این سیاست تو بود."
مردمی هستند که می گویند، "صداقت بهترین سیاست است." حتی صداقت را نیز به یک سیاست تبدیل کرده اند. سیاست یعنی سیاسی بودن! آنان می گویند، "صادق بودن منفعت دارد" بنابراین صداقت نیز وسیله ای مفید است برای پول درآوردن بیشتر و کسب اعتبار بیشتر و دریافت احترام بیشتر. ولی صداقت چگونه می تواند یک سیاست باشد؟ همین گفتن این چیزها __ که صداقت بهترین سیاست است __ کفرگویی است. تقریباٌ مانند این است که بگویی خداوند بهترین سیاست است، یا اینکه مراقبه بهترین سیاست است، یا اینکه عشق بهترین سیاست است. اگر زبان تو زبان داشتن باشد می توانی از خداوند و مراقبه و این چیزها استفاده کنی ولی اینها فقط نقاب و پوشش هستند و چیزی دیگر در پشت آن ها پنهان است.
دکتر به شوهر زن بیمار و نقنقو گفت، "خبر خوبی نیست. زنت تا چند ساعت دیگر زنده نخواهد ماند. امیدوارم درک کنی که کار دیگری از ما بر نمی آید. نگذار زیاد رنج بکشی." شوهر گفت، "اشکالی نداره دکتر. من سال ها رنج کشیده ام و این چند ساعت را هم می توانم بکشم."
مردم زبان های مختلفی دارند. حتی اگر واژگانی یکسان به کار می برند، با یک معنی آن ها را به کار نمی برند. همیشه به معنی گوش بدهید و نه به واژه. اگر به واژه ها گوش بدهی هرگز مردم را درک نخواهی کرد. به معنی گوش بده __ معنی چیزی کاملاٌ متفاوت است.
زنی که رام کننده شیرها بود آنها را تحت کنترل کامل داشت. با اشاره ی زن زیبا هولناکترین و وحشی ترین شیرها به نرمی آمد و تکهی قند را که در دهان زن بود گرفت و خورد. جمعیت در سیرک از شوق فریاد زندند و زن را تشویق کردند. همه بجز ملانصرالدین. او از میان جمعیت فریاد زد: "اینکه کاری نداره! هرکسی می تونه اینکارو بکنه!" مدیر برنامه از آن بالا فریاد زد: "آیا جرات داری این کار را بکنی؟" ملانصرالدین گفت، "البته، من هم به خوبی آن شیر می توانم این کارو بکنم."
هروقت گوش می دهید، به معنی گوش بدهید. هروقت به کسی گوش می دهید به تمام شخصیت او گوش بدهید__ و بی درنگ قادر خواهید بود ببینید که آیا آن شخص در بعد داشتن است و یا در بعد بودن. و این برای رشد درونی شما و برای عوض کردن دنده بسیار مفید خواهد بود. فقط مردم را تماشا کن. در ابتدا، تماشا کردن مردم آسان تر است از تماشاکردن خود، زیرا مردم بیشتر عینی هستند و بین تو و آنان قدری فاصله هست. و می توانی در مورد دیگران قدری عینی تر باشی زیرا درگیر آنان نیستی. فقط تماشا کن. دقت کن. بودا به مریدانش می گفت، "هرکسی را که گذر می کند تماشا کنید. مردم را در رفت و آمد خیابان مشاهده کنید." ببینید دقیقاٌ چه اتفاقی می افتد. به واژگان آنان گوش ندهید زیرا مردم بسیار حیله گر هستند و بسیار فریبکار شده اند. وقتی کسی چیزی را می گوید به چهره اش گوش بدهید به چشمانش گوش بدهید، به وجودش، به حرکاتش و فقط تعجب خواهید کرد که چگونه تاکنون فقط با واژه ها زندگی کرده اید. شاید آن شخص بگوید "دوستت دارم" و چشمانش شاید فقط این را انکار کند. شاید شخص با لب هایش لبخند بزند ولی چشمانش ممکن است تو را مسخره کند و تو را رد کند. شاید کسی "سلام" بگوید و دست تو را بفشارد و شاید تمام وجودش تو را محکوم کند. به زبان بدن توجه کن، زبان حرکات _ زبان پشت زبان. به معنی گوش بده. و نخست این را در مردم آزمایش کن. بگذار هرکس که نزد تو می آید آزمایشی باشد برای هشیاری تو. و آنگاه رفته رفته قادر خواهی بود تا خودت را مشاهده کنی. آنوقت تمام سیل زندگی را روی خودت برگردان؛ آنوقت همین را در مورد خودت به کار ببر. وقتی به کسی می گویی، "دوستت دارم"، به آنچه واقعاٌ می گویی گوش بده __ نه به این جمله. این جملات تقریباٌ همیشه کاذب هستند. زبان بسیار گول زننده است و می تواند چیزها را طوری زیبا پوشش دهد که ظرف بسیار مهم شود و محتوا از یاد برود. مردم تاجایی که به سطح آنان مربوط است بسیار پیچیده شده اند، ولی هسته ی دورنی آنان تقریباٌ ابتدایی باقی مانده است. به مرکز حواشی گوش بده. وارد هر واژه شو. نخست باید مردم را مشاهده کنی و سپس خودت را تماشا کن. و آنوقت رفته رفته خواهی دید که لحظاتی وجود دارند که تونیز وارد بعد بودن می شوی. این لحظات، لحظات زیبایی هستند، لحظات شادمانی. درواقع، هروقت می بینی که احساس شادمانی زیاد داری، با این بعد بودن در تماس هستی __ زیرا شادمانی دیگری وجود ندارد. ولی اگر آن را با دقت نظاره نکنی، شاید آن را سوء تفاهم کنی. در کنار زنی که دوست داری نشسته ای، یا نزد مردی که عاشقش هستی نشسته ای، یا با یک دوست، و ناگهان یک احساس عمیق از خوشی و راحتی در تو برمی خیزد، یک شعف عمیق __ بدون هیچ دلیلی، بدون هیچ علت ظاهری. تو فقط می درخشی. شروع می کنی به یافتن علتی در بیرون: فکر می کنی که شاید دلیلش این زنی است که تو را زیاد دوست دارد. یا این دوست است که پس از سال ها او را دیده ای. یا به دلیل این ماه تمام است که می درخشد. شروع می کنی به یافتن دلیل. ولی آنان که در گوش دادن به قلبشان و به معانی واقعی هشیار شده اند، به دنبال دلایل بیرونی نمی گردند. آنان به درون نگاه می کنند. آنان با وجودشان تماس پیدا کرده اند. شاید زنی که عاشقش هستی به عنوان یک موقعیت عمل کرده، همچون یک تخته پرش و تو به درون خودت جهش کرده ای. وقتی که یک نیروی مخالف و بازدارنده در بیرون وجود دارد، جهش کردن به درون مشکل است. آنوقت تو باید بیرون باشی. وقتی کسی تو را دوست دارد، می توانی تمام لوازم دفاعی خود را دور بیندازی، می توانی از تمام راهکارها دست بکشی، می توانی تمام سیاست ها را رها کنی. وقتی کسی دوستت دارد، می توانی آسیب پذیر باشی، می توانی اعتماد کنی که او از این آسیب پذیربودن تو سوءاستفاده نخواهد کرد، می توانی بدون دفاع باشی و مطمئن باشی که کشته نخواهی شد و ضربه نخواهی خورد، می توانی بی دفاع باشی و بدانی که حضور آن دوست آرام بخش است و تو را مسموم نخواهد کرد. هرگاه موقعیتی دست بدهد که در آن بتوانی بی دفاع باشی و بتوانی راهکارها و سپرهای دفاعی خودت را رها کنی، ناگهان با وجود خودت در تماس خواهی بود __ از بعد داشتن به سمت بعد بودن حرکت خواهی کرد. هرگاه چنین اتفاقی بیفتد، شادمانی خواهد بود، شعف و سرور وجود خواهد داشت. حتی اگر برای کسری از ثانیه باشد، ناگهان درهای بهشت برویت گشوده خواهند شد. ولی تو بارها و بارها آن را ازدست می دهی زیرا هشیار نیستی. فقط بطور تصادفی روی می دهد. به یاد بسپار: انسان مذهبی کسی است که این رویداد تصادفی را درک کرده باشد و درونیترین کلید آن را یافته باشد. و اینک او فقط بطور تصادفی به سمت بعد بودن خویش حرکت نمی کند، او کلید را دارد __ و هرگاه بخواهد به آن سو برود، در را باز می کند، قفل را می گشاید و واردش می شود. تنها تفاوت در همین است. بین شادمانی معمولی و شادمانی یک انسان مذهبی تنها تفاوت در این است: که انسان مذهبی قادر است هروقت و در هر مکان وارد وجودش بشود. اینک او راه مستقیم را می داند و به وسایل کمکی بیرونی نیازی ندارد. شما بسیار به وسایل کمکی بیرونی نیاز دارید. گاهی در خانهای بزرگ هستی، احساس خوبی داری. در اتوموبیل زیبایی مسافرت می کنی __ اتوموبیل خوش صدا است و همه چیز به خوبی پیش می رود __ احساس خوبی داری. در آن احساس ها شروع می کنی به نزدیک شدن به سمت وجودت. ولی تو سوءتفاهم می کنی: فکر می کنی که به دلیل این اتوموبیل است، پس باید آن را تصاحب کنی. شاید این اتوموبیل به عنوان یک موقعیت عمل کرده باشد، ولی خود آن دلیل نیست. شاید خانهی زیبا به عنوان یک موقعیت عمل کرده باشد، ولی خودش دلیل نیست. اگر فکر کنی که این ها دلایل خوشی تو هستند آنوقت به سمت دنیای داشتن حرکت کرده ای؛ آنوقت باید زیباترین اتوموبیل ها را داشته باشی __ مجبوری که آن را صاحب شوی. آنوقت باید که بهترین خانه ها را داشته باشی، باید بهترین باغ ها را داشته باشی و بهترین زن یا بهترین مرد را. و آنوقت به جمع آوری ادامه می دهی و ادامه می دهی تا اینکه یک روز درمی یابی که تمام زندگیت بههدر رفته است. تو چیزهای زیادی جمع آوری کرده ای ولی تمام منبع شادمانی را ازکف داده ای. درجمع آوری اشیاء گم شده ای. منطق اساسی این بود که هرچه به تو احساسی خوب داد آن را باید تصاحب کنی. به من گوش بده: نیازی نداری آن چیز را تصاحب کنی. فقط تماشا کن که در درونت چه میگذرد و می توانی شروع کنی به داشتن آن واقعه بدون کمک بیرونی. این چیزی است که زندگی سانیاس خوانده می شود. چنین نیست که باید همه چیز را داشته باشی و مالک همه چیز باشی، بلکه باید هشیار باشی که در این دنیا نمی توانی مالک هیچ چیز باشی. هرآنچه که داری فقط می تواند به عنوان یک موقعیت عمل کند __ علت نیست. علت در درون تو است. و میتوانی هر زمان و هرمکان که بخواهی در را باز کنی، بدون کمک بیرونی؛ می توانی وارد شوی و لذت ببری. دیگر وابسته نیستی. می توانی از اشیاء استفاده کنی، مفید هستند. من با اشیاء مخالف نیستم، یادت باشد. هاسیدها نیز با اشیاء مخالفتی ندارند. این را هم به یاد داشته باش. از اشیاء استفاده کن ولی باور نکن که آن چیزها می توانند به تو خوشبختی بدهند. از آن ها استفاده کن، زیرا مفید هستند ولی باور نکن که هدف این ها هستند. این ها مقصد نیستند بلکه فقط وسیله هستند. هدف در درون تو است و هدف چنان است که شخص می تواند بدون هیچ کمکی از بیرون مستقیماٌ به سمت آن حرکت کند. زمانی که این را دانستی، ارباب وجود خویشتن می شوی. این __ هرآنچه را که می گویم __ باید توسط تو تجربه شود. فقط با گفتن من و فقط با شنیدن تو و اینکه آن را بطور روشنفکرانه درک کنی، کمک زیادی نخواهد بود..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 3:57 توسط دیوانه |
|
|
نمی دانم مولانا در چه احوالی این شعر را گفته ،در مناقب چیزی پیدا نکردم اما هوایی دار د این شعر.. مرا گویی کرایی من چه دانم * چنین مجنون چرایی من چه دانم مرا گویی بدین زاری که هستی* به عشقم چون برایی من چه دانم منم در موج در یاهای عشقت * مرا گویی کجایی من چه دانم مرا گویی به قربانگاه جان ها * نمی ترسی که آیی من چه دانم مرا گویی که گر کشته ی خدایی * چه داری از خدایی من چه دانم مرا گویی چه می جویی دگر * تو ورای روشنایی من چه دانم مرا راه صوابی بود گم شد * از آن ترک ختایی من چه دانم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 3:2 توسط دیوانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|