![]() |
![]() |
|
|
من فردیت را آموزش می دهم، من فردیت منحصربه فرد را آموزش می دهم. به خودت احترام بگذار، خودت را دوست بدار، زیرا هرگر انسانی مانند تو وجود نداشته است و هرگز هم وجود نخواهد داشت. خداوند هرگز تکرار نمی کند. تو کاملاٌ منحصربه فرد هستی، بطورغیرقابل رقابتی منحصربه فرد هستی. نیازی نیست مانند دیگری بشوی، نیازی نیست مقلد بشوی، باید اصالت خودت را داشته باشی، وجود اصیل خودت را داشته باشی. باید کار خودت را بکنی.
چند روز پیش کسی پرسیده بود، "چه کسی خودآزار است و چه کسی دیگرآزار؟" خودآزارmasochist کسی است که می خواهد هرروز صبح یک دوش آب سرد بگیرد ولی درعوض دوش آب گرم می گیرد. و دیگر آزارsadist کسی است که اگر توسط یک خودآزار ازش درخواست شود که، "خواهش می کنم، خواهش می کنم، محکم بزن توی سر من،" بگوید، "نه"! مردم خودشان و دیگران را به هر شیوه ی ممکن آزار می دهند. به نام دین، به نام اخلاق، به نام ملیت مردم همدیگر را شکنجه می دهند و به قتل می رسانند. برای هر چیز بیمارگونهinsanities نام های زیبا پیدا شده است. بیماری ها را "ملی گرایی"nationalities می خوانند ، روانپریشی ها را "اخلاقیات" moralitiesمی خوانند __ برچسب های زیبا روی چیزهای زشت. بدن شما پرستشگاه شماست، مقدس است. بدن شما دشمن شما نیست. عاشق بدن بودن و مراقبت کردن از آن، غیرمذهبی نیست __ مذهبی است. شکنجه دادن بدن و نابود کردن آن غیرمذهبی است. انسان با دیانت به بدنش عشق می ورزد، زیرا بدن پرستشگاهی است که خداوند در آن زندگی می کند. تو و بدنت درواقع دو چیز نیستید، بلکه تجلی یک چیز است روح تو بدن غیرمریی تو است و بدنت، روح مریی تو است. من این یگانگی را آموزش می دهم، و با این یگانگی، انسان یکپارچه می شود. من به شما خوشی را می آموزم، نه اندوه. من بازیگوشی را آموزش می دهم، نه جدی بودن را. من عشق ورزیدن و خندیدن را آموزش می دهم، زیرا به نظر من هیچ چیز مقدس تر از خنده و عشق نیست و هیچ چیز نیایش آمیزتر از بازیگوشی نیست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:44 توسط دیوانه |
|
|
انسان کهنه در حال مردن است. و این خوب است که انسان کهنه در بستر مرگ قرار دارد، زیرا انسان تازه فقط وقتی زاده می شود که آن کهنه رفته باشد، کاملاٌ رفته باشد. کهنه باید متوقف شود. انسان کهنه به مدت خیلی زیاد وجود داشته و انسان کهنه یک نفرین بوده است، زیرا او در یک تصویر بسیار احمقانه از زندگی ریشه گرفته بود. انسان قدیم بر اساس خرافات زنده بوده.
اساسی ترین خطا در ذهن انسان کهنه مفهوم کمال گرایی perfectionism بوده است: او می خواسته کامل باشد، و خود مفهوم کمال گرایی مردم را به سوی دیوانگی می کشاند. انسان کمال گرا محتوم است که عصبی و روانپریش باشد، نمی تواند تا کامل نشده از زندگی لذت ببرد. و کمال به این مفهوم هرگز رخ نمی دهد، طبیعت امور چنین نیست. تمامیتtotality ممکن است ولی کامل بودنperfection ممکن نیست. ولی اگر فکری داشته باشی که در آینده چه خواهی بود، امروز را بسیار ناقص زندگی خواهی کرد، زیرا توجه اصلی تو به سمت آینده است. چشمانت به آینده دوخته شده، تماست را با واقعیت و زمان حال از دست می دهی __ و فردا از واقعیتی زاده می شود که تو با آن در تماس نیستی. فردا از امروز بیرون خواهد آمد، و تو امروز را زندگی نکرده ای. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 0:54 توسط دیوانه |
|
|
ولی عشق را نمی توان اراده کرد. عشق محصولی جانبی از آزادی است، عشق لبریز شدن لذت آزادی است، عشق رایحه ی آزادی است. نخست آزادی باید وجود داشته باشد، سپس عشق به دنبال می آید. اگر سعی کنی عشق را اراده کنی، آنگاه فقط چیزی مصنوعی و قراردادی را ایجاد می کنی. یک عشق اراده شده، عشق واقعی نخواهد بود، تقلبی خواهد بود.
زمانی که انسان تماماٌ در آزادی محو شده باشد و وقتی که واقعاٌ آزاد باشد؛ نفس ناپدید می شود. نفس، بند و قید تو است، نفس زندان تو است. در آزادی کامل نفس یافت نمی شود. تسلیم رخ می دهد، شروع می کنی به احساس یگانگی با هستی _ و آن یگانگی عشق را می آورد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 0:53 توسط دیوانه |
|
|
شما تجربه هایتان هستید. بنابراین بیشتر تجربه کنید. قبل از اینکه جاخوش کنید و مستقر شوید تاحد ممکن تجربه کنید. انسان واقعی هرگز مستقر نمی شود، همیشه بی خانمان است، خانه به دوش و آواره، یک آواره ی روح. او پیوسته در جست و جو است و همیشه یک دانشجو و یادگیرنده باقی می ماند __هرگز دانش آموخته نمی شود. برای دانش آموخته شدن شتاب نکنید، یک یادگیرنده باقی بمانید. دانش آموخته شدن زشت است، یادگیرنده باقی مانند زیبایی و وقار بسیار دارد، زیرا این خودش زندگی است
وقتی اندوهگین هستی، روی آن مراقبه کن. عجله نکن تا قوری از آن خلاص شوی؛ شتاب نداشته باش تا در جایی دیگر سرگرم شوی تا بتوانی آن را ازیاد ببری. این یعنی از دست دادن آن فرصت، زیرا اندوه عمق خودش را دارد، زیبایی خودش را دارد، طعم خودش را دارد. آن را زندگی کن، اندوه باش __ و بدون تلاشی برای فرار از آن، بدون تلاش برای سرگرم شدن در جایی دیگر. بگذار باشد __لذت ببر! این شکوفایی وجودت است. اندوه نیز شکوفایی وجود است. و تعجب خواهی کرد: اگر روی اندوه مراقبه کنی، رازهایش را برایت فاش خواهد ساخت، ازبین خواهد رفت. کارش تمام شده است، پیامش را رسانده است. و زمانی که اندوه ناپدید شد، خوشی پدیدار می شود. خوشی فقط زمانی برمی خیزد که اندوه توسط مراقبه ازبین رفته باشد؛ راه دیگری نیست.زمانی که یخ های پیرامون اندوه را شکستی، خوشی می جوشد و بالا می آید. درواقع، اندوه مانند پوسته ای است که دور آن بذر را گرفته، حمایت کننده است، دشمن نیست.
زمانی که بذر سپردفاعی خودش را انداخته باشد، تسلیم خاک شده باشد، پوسته مرده باشد،فقط آنوقت یک جوانه زاده می شود. در درون هم دقیقاٌ همین رخ می دهد. روی هر چیز منفی مراقبه کن و آهسته آهسته فقط شگفت زده خواهی شد: که اندوه به شادی تبدیل می شود، خشم به معربانی بدل می شود، طمع به بخشش تبدیل می شود و غیره و غیره. این علم کیمیاگری درونی است: چگونه منفی را به مثبت تبدیل کنی، چگونه فلز پست را به طلا تبدیل کنی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 2:44 توسط دیوانه |
|
|
، رنج چیزهای زیادی می تواند به تو ببخشد که شادی نمی تواند ببخشد. درواقع، شادی خیلی چیزها را ازتو می گیرد. شادمانی تمام چیزهایی را که همیشه داشته ای از تو می گیرد، هرآنچه که بوده ای؛ شادمانی تو را نابود می کند. رنجوربودن نفس را تغذیه می کند، و شادمانی در اصل موقعیت بی نفسی است. مشکل اینجاست، خود اصل مسئله در همین است. برای همین است که مردم شادمان بودن را بسیار دشوار می یابند.
به همین دلیل است که میلیون ها انسان مجبور هستند در رنج زندگی کنند، چنین تصمیم گرفته اند تا رنجور زندگی کنند. این به تو یک نفس بسیار بسیار محکم و سفت شدهcrystallized می دهد. وقتی رنجور باشی، وجود داری. وقتی شادمان باشی، وجود نداری. در رنج، نفس مستحکم و سفت و جامد می شود؛ در شادمانی تو پراکنده و پخش می شویdiffused . وقتی که بیمار باشی، افسرده و در رنج باشی دوستان برای تسلی دادن به تو به دیدارت می آیند. وقتی شادمان باشی، همان دوستان به تو حسادت می ورزند. وقتی واقعاٌ شادمان باشی، درخواهی یافت که تمام دنیا برعلیه تو خواهد چرخید. هیچکس از انسان شادمان خوشش نمی آید، زیرا انسان شادمان سبب آزرده شدن نفس دیگران می شود من "قدیسان" زیادی را دیده ام و زندگی قدیسان گذشته ی شما را هم مطالعه کرده ام. نود و نه درصد آنان فقط غیرطبیعیabnormal هستند __عصبیneurotic و یا حتی روانیpsychotic . ولی آنان محترم شمرده می شوند __ و آنان به سبب رنجشان مورد احترام بوده اند: این را به یاد داشته باشید. هرچه رنج بیشتری کشیده باشند، احترام بیشتر پیدا کرده اند. قدیسانی بوده اند که هرروز صبح خودشان را با شلاق کتک می زده اند زیاد به کسانی که در رنج هستند همدردی نشان ندهید. اگر کسی رنجور است، کمک بکنید ولی همدردی نکنید. به او این فکر را القا نکنید که رنج چیز باارزشی است. بگذارید که او خوب بداند که شما به او کمک می کنید، ولی، "این از روی احترام نیست، فقط به این خاطر است که در رنج هستی." و شما کاری نمی کنید بجز اینکه او را از رنج بیرون بکشید. زیرا رنج زشت است. بگذارید آن شخص احساس کند که رنج چیز زشتی است و رنجور بودن فضیلتی ندارد و اینکه، "تو با رنج بردنت به بشریت خدمت بزرگی نمی ک بگذار این عمیقاٌ در قلبت جا بیفتد: فقط مردمان آفریننده می توانند شادمان باشند. شادمانی محصول جانبی از خلاقیت است. چیزی را خلق کن و شادمان خواهی بود. باغچه ای درست کن: بگذار شکوفا شود و چیزی در خودت شکوفا می شود. یک تابلوی نقاشی بکش و چیزی همراه با رشد آن تابلو در تو شروع به رشد یافتن می کند. زمانی که تابلو به پایان می رسد و تو آخرین قلم ها را برای خاتمه اش به آن می کشی، خواهی دید که دیگر همان انسان قبلی نیستی. یک شعر بگو، ترانه ای بخوان، رقصی را برقص |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:27 توسط دیوانه |
|
|
من می خواهم ازدواج کنم. لطفاٌ به من برکت بدهید. پراباتPrabhat ، آیا دیوانه یا چیزی شده ای؟ عشق کافی است، ازدواج چیزی به آن نخواهد افزود. درواقع، چرا اینهمه عجله داری تا تجربه ای چنین زیبا را به پایان برسانی؟ صبر کن: وقتی که دیدی عشق اینک تمام شده، آنوقت ازدواج کن .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:25 توسط دیوانه |
|
|
شما خدایانی هستید که ازیاد برده اند کیستند. شما امپراطورانی هستید که به خواب رفته و در رویا می بییند که گدا شده اند. اینک گدایان سعی می کنند که امپراطور شوند__در آن رویا سخت می کوشند که امپراطور بشوند و آنچه که نیاز است این است که از خواب برخیزند! و وقتی می گویم بیدار شوید، کجا می توانید بیدار شوید؟ در آینده؟ در گذشته؟ گذشته دیگر وجود ندارد و آینده هنوز نیامده __کجا می توانی بیدار شوی؟ فقط می توانی در حال بیدار شوی و فقط می توانی در اینجا بیدار شوی
مردم مسئولیت را متوجه گذشته، تقدیر یا قسمت و یا خداوند می دانند. و اگر این چیزها کهنه شده باشند، مسئولیت را به گردن ساختار اجتماع و یا نظام اقتصادی موجود می اندازند __ چه سرمایه داری باشد چه کمونیست و چه فاشیست. ولی نیازمند چیزی هستند بعنوان بهانه، تا بتوانند آزاد بمانند، آزاد از این نگرش که، " من مسئول رنج های خودم هستم و نه هیچکس دیگر." تسلیم شدن مانند عاشق شدن است. درواقع دقیقاٌ عاشق شدن است __عشقی که قیدی نمی شناسد، عشقی که با عشق های معمولی شما کاملاٌ فرق دارد. عشق تو بازهم نوعی وابستگی است: به کسی که دوستش داری وابسته می شوی، زیرا درواقع واقعاٌ عاشق نیستی، فقط کسی را یافته ای که به او بچسبی و آویزان شوی؛ وگرنه بسیار احساس تنهایی می کنی. می خواهی از تنهایی خودت پرهیز کنی، می خواهی که دیگری سیاهچاله ی درونی ات را و تهی بودنت را پر کند. ولی عشق واقعی گریز از تنهابودنloneliness نیست. عشق واقعی سرشار شدن فرد از تنهابودنشaloneness است. فرد چنان از تنها بودن خویش لذت می برد که مایل است آن را سهیم شود __خوشحالی همیشه مایل به سهیم کردن و قسمت شدن است. خیلی زیاد داری، نمی توانی تمامش را در خود جا بدهی، مانند گلی که نمی تواند عطرش را در خودش نگه دارد، آن را می پراکند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:23 توسط دیوانه |
|
|
ذهنت از بدنت جدا نیست، ذهن بخش درونی بدن است. تو از بدن و ذهن، هردو، جدا هستی. تو یک ابدیت هستی، ماورایی، تو شاهد بدن و ذهن، هردو هستی. ولی بدن و ذهن هردو یک انرژی هستند. بدن ذهن قابل رویت است و ذهن بدن نامریی است. بدن، ذهن بیرونی است و ذهن، بدن درونی. بنابراین سکس فقط جسمانی نیست. بسیار بیشتر ذهنی و روانی است تا جسمانی. درواقع, سکس توسط عوامل جسمانی تحریک نمی شود، بلکه عوامل ذهنی و روانی آن را تحریک می کنند.
فیزیولوژی به آن کمک می کند، ولی در ژرفا، سکس از بدن درونی به بدن بیرونی می آید. شاید آگاه باشی و شاید آگاه نباشی، زیرا شما ابداٌ از آنچه برشما اتفاق می افتد آگاه نیستید. ولی تماشا کن، نخستین چیز در مورد سکس در سر و در ذهن رخ می دهد. و آنگاه بدن بی درنگ تاثیر می گیرد، بدن و ذهن ازهم جدا نیستند سکس فیزیولوژیک هم می تواند وجود داشته باشد. وقتی نزد یک فاحشه می روی این اتفاق می افتد: سکس فیزیولوژیک است. فقط یک راحت شدن بدن است. بدن گرانبار از انرژی است و تو نمی دانی با آن چه کنی. باید به نوعی آن را بیرون بریزی تا سبک بشوی، تا بتوانی احساس آسودگی کنی، زیرا انرژی بسیار زیاد است و تو آنقدر غیرخلاق هستی که نمی دانی با آن چه کنی نمی توانی یک آواز کامل بخوانی. اگر بتوانی، تعجب خواهی کرد: آن انرژی در آن ترانه ناپدید می شود و به آواز تبدیل می شود. نیازی به رفتن نزد فاحشه نیست. ولی تو نمی توانی برقصی، نمی توانی گیتار بزنی، بسیار غیرخلاق هستی. تا زمانی که انسان ها نتوانند بیشتر خلاق شوند، فواحش در دنیا وجود خواهند داشت. و اینک در غرب، جایی که نهضت آزادی زنان خواهان برابری در همه چیز است، حتی فاحشه های مرد نیز به وجود آمده اند باید هم وجود داشته باشند، زیرا چرا که فقط فاحشه های زن وجود داشته باشند؟ برابری، برابری است! انسان غیر خلاق است. آیا مشاهده کرده ای؟ هروقت خلاق باشی، سکس ازبین می رود. اگر نقاشی کنی و تماماٌ غرق آن باشی، هیچ میل جنسی نداری. سکس حتی به آستانه ی ذهنت هم خطور نمی کند. به سادگی وجود ندارد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:49 توسط دیوانه |
|
|
و مراقب باش که چه چیزی وارد ذهنت می کنی. مردم کاملاٌ ناآگاه هستند، آنان هرچیزی را می خوانند و به تماشای تلویزیون ادامه می دهند، هر چیز ابلهانه و احمقانه را می بینند و می شنوند. آنان به رادیو گوش می دهند، به گپ زدن ادامه می دهند و با مردم از هر چیز حرف می زنند و انواع آشغال ها را وارد سرهای همدیگر می کنند. هرآنچه در سر دارند جز آشغال نیست. از موقعیت هایی که در آن بی جهت از آشغال ها پر می شوی دوری کن.
خودت را فقط به عنوان یک انسان ببین. اگر ذره ای هوشمندی داری، خودت را یک موجود انسانی ساده ببین. و وقتی که هوشمندی ات قدری بیشتر رشد کرد، حتی آن صفت "انسانی" را هم خواهی انداخت و فقط به عنوان یک موجود خودت را خواهی دید. و موجود شامل همه چیز است __درختان و کوهستان ها و رودخانه ها و ستارگان و پرندگان و حیوانات. بزرگ تر بشوید، عظیم الجثه بشوید. چرا در تونل زندگی کنید؟ چرا در سوراخ های تیره و کوچک خزیده اید؟ ولی می پندارید که در نظام های ایدئولوژی عظیم زندگی می کنید. شما در نظام های عظیم ایدئولوژی زندگی نمی کنید، زیرا نظام های عظیم ایدئولوژی وجود ندارند. هیچ آرمانی به قدر کافی عظیم نیست تا یک موجود انسانی را شامل شود. بودش و بودن نمی تواند در هیچ مفهومی جای بگیرد. تمام مفاهیم و آرمان ها دست و پاگیر و فلج کننده هستند. یک کاتولیک نباش و یک کمونیست نباش، فقط یک انسان باش. این ها همگی زهر هستند و همگی تعصب هستند. و شما در طول اعصار توسط این تعصبات هیپنوتیزم شده اید. این ها بخشی از خون و استخوان و مغز استخوان شما شده اند. باید خیلی هشیار باشید که از تمام این مسموم شدگی ها خلاص شوید. بدن شما به قدر ذهنتان مسموم نشده است. بدن پدیده ای ساده است، می تواند به آسانی تمیز شود. اگر غذای غیرگیاهی می خورده ای، می توانی ادامه ندهید، چیز مهمی نیست. و اگر گوشتخواری را متوقف کنی، ظرف سه ماه بدن از تمام سموم کاملاٌ پاک می شود. فیزیولوژی چیزی خیلی پیچیده نیست. ولی مشکل در روان است. یک راهب جین هرگز غذای غیرگیاهی نمی خورد. ولی ذهنش چنان از جینیسمJainism آلوده و مسموم شده که هیچکس چنان مسموم نشده است. آزادی واقعی آزادی از هرنوع ایدئولوژی است. ایا نمی توانی فقط بدون ایدئولوژی زندگی کنی؟ چرا یک ایدئولوژی اینهمه ضروری است؟ ضرورت به این دلیل است که کمک می کند تا احمق بمانی، ضروری است زیرا کمک می کند تا ناهوشمند باقی بمانی. ضروری است زیرا پرسش های پیش ساخته ای را می دهد و تو نیازی نداری که خودت آن پاسخ ها را پیدا کنی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 3:1 توسط دیوانه |
|
|
بهشتی وجود ندارد و جهنمی وجود ندارد. این ها مکان های جغرافیایی نیستند، این ها بخشی از ساختار روانی شما هستند. این ها موقعیت های روانی هستند. زندگی کردن با خودانگیختی، حقیقت، عشق و زیبایی یعنی زندگی کردن در بهشت. زندگی کردن در نفاق، دروغ ها و سازشکاری ها، زندگی کردن برای دیگران، یعنی زندگی در جهنم. در آزادی زندگی کردن بهشت است و در قید زندگی کردن جهنم است
ازدواج شما یک زندان است، کلیسای شما یک زندان است، ملیت شما یک زندان است. چقدر زندان ساخته اید! شما در یک زندان زندگی نمی کنید، زندان های شما مانند قوطی های چینی هستند: جعبه ای درون جعبه ای در درون جعبه ای دیگر و... همینطور ادامه دارد. مانند پیاز هستید: پوست آن را که بکنی، لایه ای دیگر هست و آن را هم که بکنی لایه ای دیگر هست. یک زندان را که نابود کنی، زندانی دیگر در آن خواهی یافت. این یعنی جهنم رسیدن به آخر و انتهای پیاز، جایی که تمام لایه ها ریخته شده باشند و فقط هیچیnothingness در دستانت باشد، این آزادی است، نیروانا، بودی چیتا است. معرفت یک بودا، آگاهی خالص یک بودا، این بهشت است. و مفهوم من از بهشت چیزی در دور دست ها نیست: مکانی در آسمان ها که فقط فرشتگان در آن زندگی می کنند.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 20:49 توسط دیوانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|