تبليغاتX
اشعار یک مرد پست

 به یاد بسپار: اگر چیزی را سرکوب کنی، باید پیوسته آن را سرکوب کنی __هر روز و هرروز، هرسال و هرسال.... و مشکل با سرکوب کردن برطرف نمی شود. درواقع،
حادتر و مزمن تر می شود، زیرا هرآنچه را که سرکوب کرده ای بیشتر و بیشتر قدرتمند
می شود. انرژی کسب می کند، به یک غده در درونت تبدیل می شود


 . بگذارید تکرار کنم: هیچ بودا هرگز دارای شخصیت نبوده است. او نیازی به داشتن شخصیت ندارد، او معرفتconsciousness  دارد. او چیز واقعی را دارد __ چرا باید گل پلاستیکی داشته باشد؟ وقتی می توانی گل سرخ واقعی رشد بدهی، چرا زحمت گل های پلاستیکی را بکشی؟ شخصیت، یک گل پلاستیکی است، معرفت گل واقعی است. یک بودا هرگز هیچ شخصیتی ندارد، او معرفت و آگاهی دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:14  توسط دیوانه | 

عیسا به مردم می گوید كه هركس باید صلیب خویش را بر شانه هایش حمل كند . اما چرا همه باید صلیب حمل كنند ؟ چرا گیتار حمل نكنند ؟ چرا از میان این همه چیز در دنیا صلیب انتخاب شده است ؟ و چرا باید آن را حمل كرد ؟ و وقتی شما صلیبتان را بر شانه هایتان حمل می كنید ، چگونه می توانید برقصید ؟ چگونه می توانید بخندید ؟ سنگینی صلیب به شما اجازه ی شادی نخواهد داد .

آیا تصویری از عیسا را دیده اید كه لبخند به لب داشته باشد ؟ او تمام بدبختی جهان را باردار است . او كاری را می كند كه شما می كنید : او غمگین است زیرا دنیا غمگین است . اما غم او به جهان كمك نكرده است . دو هزار سال گذشته است .. حتی به صلیب كشیده شدن او نیز نتوانسته كمكی كند ، پس چگونه می تواند به شما كمك كند اگر كه صلیبتان را بر شانه های خود حمل كنید ؟ حتی مصلوب شدن شكست خورده است ، پس فقط حمل صلیب بر شانه كاملا چرند است .

اما مردم این عقاید را پذیرفته اند . پایه های زندگی آنها بر این عقاید احمقانه قرار دارد . به همین دلیل است كه احساس بدبختی می كنند .

تنها امید ممكن از سرچشمه شادی می آید . تا زمانی كه پایه های زندگی تان را عوض نكرده اید نمی توانید از این بدبختی بیرون بیایید .

بدبختی به مادیات ربطی ندارد . من مردم فقیری را دیده ام كه شاد هستند . آنها چیزی ندارند اما پایه های زندگی شان را نیز بر عقاید و تئوری های ابلهانه نگذاشته اند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:59  توسط دیوانه | 
این راه خود خوابانی autohypnosisاست. جان لیلی John Lilly مطلقاٌ در اشتباه است. او می گوید، "آنچه ذهن باوردارد واقعیت و درست است...." چنین نیست. فقط به نظر واقعیت می آید. و او می گوید، ".... یا واقعیت می شود." هرگز با باورداشتن چیزی وجودش واقعی نمی شود، بلکه شروع می کند به ظاهری واقعی داشتن. آری برای باوردارنده واقعی می شود، باوجودی که واقعی نیست؛ زیرا باور از جهل آغاز می شود. باور نمی تواند حقیقت را خلق کند، حقیقت ازپیش وجود دارد. نخستین نکته ی مقدماتی آتیشا را به یاد داشته باشید: حقیقت هست. برای بودنش نیاز به وجود شما نیست: حقیقت حقیقت است چه شما آن را باور داشته باشید و چه نداشته باشید.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:35  توسط دیوانه | 
می گویی، "من عاشق شده ام و رنج بسیار برده ام." تو برکت یافته ای. مردمان واقعاٌ فقیر کسانی هستند که هرگز عاشق نشده اند و هرگز رنج نبرده اند. آنان ابداٌ زندگی نکرده اند. عاشق شدن و در عشق رنج بردن خوب است. گذر از آتش است: خالص کننده است؛ به تو بینش می بخشد، تو را هشیارتر می سازد. این چالشی است که باید پذیرفته شود. آنان که این چالش را نمی پذیرند، بدون ستون فقرات باقی می مانند

این یک قانون اساسی زندگی است که عشق نارضایتی عمیق تر و عمیق تر می آورد. در نهایت عشق تو را چنان ناراضی می کند که شروع می کنی به اشتیاق برای معشوق غایی، خداوند. شروع می کنی به جستار آن رابطه ی عاشقانه ی غایی. سلوک یک رابطه ی عاشقانه ی غایی است: جستن خداوند، جست و جوی حقیقت. این فقط زمانی ممکن است که بارها شکست خورده باشی، عاشق شده باشی و رنج برده باشی و هر رنج بردن قدری معرفت بیشتر، ادارک بیشتر برایت آورده باشد

 آنان که عشق نورزیده اند و رنج نبرده اند هرگز سالک راه حقیقت نمی شوند __ نمی توانند ، انان لیاقتش را پیدا نکرده اند، ارزش آن را پیدا نکرده اند. این فقط حق یک عاشق است که روزی به جست و چوی آن معشوق غایی بپردازد. عشق بورز و عمیق تر عشق بورز. رنج ببر و عمیق تر رنج ببر. تماماٌ عشق بورز و تماماٌ رنج ببر، زیرا اینگونه است که طلای ناخالص از میان آتش می گذرد و به طلای خالص تبدیل می شود.

من نمی گویم سکس را رها کن، می گویم آن را متحول کن. نیازی نیست که فقط یک نیاز بیولوژیک باقی بماند: قدری معنویت واردش کن. وقتی عشقبازی می کنی، مراقبه هم بکن. وقتی درحال آمیزش هستی، نیایش کن. عشق نباید فقط یک عمل جسمانی باشد، روحت را واردش کن. آنگاه آهسته آهسته آن درد شروع می کند به ازبین رفتن و آن انرژی که در درد وجود داشت رها می شود و بیشتر و بیشتر یک سعادت می شود. آنگاه رنج به شعف تبدیل می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:23  توسط دیوانه |