اي كه به سادگي پذيرايم گردي و باورم كني . در اينجايي تا انچه ميشنوي را به
محك تجربه بيازمايي . بايدت به خواست خويش و همت والاي خود – بي كمك
غير , پاي در راه نهي و من ميتوانم ترغيبت كنم تا حركت خود را اغاز كني و چندان توانايم تا شوق درون
شدن به ان ناشناخته و زير و زبر كردنش را در تو بيفروزم ليك هيچ سامانه باوري نخواهمت داد و هيچ بي
گماني و اطميناني از سوي من براي هيچ كس مهيا نخواهد بود . تنها تو را به سفري قدسي فرا
ميخوانم , سفري مهيب و دهشتزا كه در هر لحظه ان خطري در كمين است و هزاران هزار دام در راه . به
سفري مي خوانمت كه هر روز ان خطراتش نه كاستي بل فزوني گيرد , سفري كه تو را به تارك اگاهي
انسان – به چهارمين پايه اگاهي خواهد برد كه هر چه بر بلندايش فراتر روي و فزونتر اوج گيري بسي
سهل تر از هر زمان ديگر به ورطه در خواهي غلطيد . ميتوانم تو را به حادثه جويي عظيم و خطيري
وعده ات دهم اما پيماني در ميان نخواهد بود كه ان را به
چنگ اوري چون نميتوان ناشناخته را به هيچ روي تعهد كرد و ضامن شد . اگر
براي يافتن علاج و مرهمي براي اشفتگي و پريشان دلي ات نزدم امده اي بايدت
تا كوبه در خانه كسي ديگر را به صدا در اوري – من آن كس نيستم . اما اگر
امده اي تا دل پريشي و بي گماني ات را هر دو يكجا وانهي و از ذهني رها شوي
كه شك و يقين را در تار و پود جانت مي گسترد , اگر به سويم امده اي تا در
جستجوي ذات الوهي به اخرين مخاطره تن در دهي , اگر امده اي تا خطر كني و
پذيرنده چالشي در گستره اقيانوسي باشي كه از پهنه اش طرحي به دستت نيست
, خيزابهايش توفنده است و از كرانه ديگر نشاني يافته نيست , بدان كه من همانم
كه در پي اش روانه گشته اي . پس انگاه چه فراخ امكاني در پيش داري و در
اينجا فقط از انچه ممكن است و امكاني كه هست سخن مي گويم
از حتميت مطلق ان سخني در ميان نيست اما همواره , در , امكاني گشوده است
شايد بتواني از ميانه اش گذر كني و شايد در راه باز ماني , ضمانتي در كار
نيست . چون كالايي نيست كه بتوان ضامنش شد . قماري است سراسر مخاطره
اگر خود را اماده تن به خطر سپردن مي يابي , پس مقدمت را پاس ميداريم و
ميتواني بدين جا درون شوي بيش از اين صبر جايز نيست .