بهشتی وجود ندارد و جهنمی وجود ندارد. این ها مکان های جغرافیایی نیستند، این ها بخشی از ساختار روانی شما هستند. این ها موقعیت های روانی هستند. زندگی کردن با خودانگیختی، حقیقت، عشق و زیبایی یعنی زندگی کردن در بهشت. زندگی کردن در نفاق، دروغ ها و سازشکاری ها، زندگی کردن برای دیگران، یعنی زندگی در جهنم. در آزادی زندگی کردن بهشت است و در قید زندگی کردن جهنم است

 ازدواج شما یک زندان است، کلیسای شما یک زندان است، ملیت شما یک زندان است. چقدر زندان ساخته اید! شما در یک زندان زندگی نمی کنید، زندان های شما مانند قوطی های چینی هستند: جعبه ای درون جعبه ای در درون جعبه ای دیگر و... همینطور ادامه دارد. مانند پیاز هستید: پوست آن را که بکنی، لایه ای دیگر هست و آن را هم که بکنی لایه ای دیگر هست. یک زندان را که نابود کنی، زندانی دیگر در آن خواهی یافت. این یعنی جهنم

 رسیدن به آخر و انتهای پیاز، جایی که تمام لایه ها ریخته شده باشند و فقط هیچیnothingness در دستانت باشد، این آزادی است، نیروانا، بودی چیتا است. معرفت یک بودا، آگاهی خالص یک بودا، این بهشت است. و مفهوم من از بهشت چیزی در دور دست ها نیست: مکانی در آسمان ها که فقط فرشتگان در آن زندگی می کنند....